بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 28 روز سن داره

برای پسرم بردیا

دومین شب یلدای شازده پسرم بردیا

انار شیرین مامان دومین شب یلدات مبارک و دومین پاییز زندگیت هم تموم شد و شما گل پسرم بزرگتر شدی  عزیزم شب یلدا خونه دایی مسعودینا بودیم با خاله هات خیلی خیلی خوش گذشت اینقدر شادی کردیم و خوراکی های خوشمزه خوردیم که نگو البته شما هم خوردی هندونه انار و بیشتر دوست داشتی . از کارهای جدیدت بگم که مثه من تلفن و میزاری رو شونت و ادای حرف زدن در میاری  وای نمی دونی چقدر بامزه این کار و می کنی آخه از من یاد گرفتی تو کارهای خونه به من کمک می کنی البته بیشتر شبیه خرابکاریه تا کمک مثلا می گم بردیا این و بنداز آشغالی می ری پرتش می کنی پشت مبل یا تو مینی واشت تو آشپزخونه یا وقتی لباسشویی کارش تموم می شه می خوام پهنشون کنم تند ...
2 دی 1391

بردیا در پایان 15 ماهگی

                                          عسل مامان عشق مامان ماهگیت هم تموم شد ماشالا پسرم خیلی می فهمی و هر چیزی رو که بهت می گم برام میاری یا با دستت نشون می دی کم کم داری بزرگ می شی عاشق نارنگی هستی و هر چیزی که بخوای تند تند می گی نانینی = نارنگی وای قربون اون زبون شیرینت برم من دیشب داشتم لاک می زدم بیچارم کردی و آخر سر مجبور شدم برات بزنم همش پای کوچولوتو میاوردی بالا و می گفتی عه عه عه یعنی برام لاک بزم خودتم می گی یا...
28 آذر 1391

بردیا بزرگترین آرزوی من

چند کلمه مادری و پسری ............ ای بزرگترین آرزوی من ای زیباترین هدیه خدا   ای با شکوه ترین معجزات ای ماندگار ترین خاطره ای عاشق ترین عاشق ها ای روح من ای جسم من ای خون من ای تمام تلاش من ای جوانی من ای عمر من همه از آن تو همه برای تو و فقط و فقط چند لحظه در آغوش کشیدن تو برای من   دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم ای گرمای وجودم ای آرامشم                  ای زندگیم           ...
23 آذر 1391

بردیا عسلی چندتا کلمه می گه

پسر خوشگل و نازم چندتا کلمه حرف می زنی به غیر از مامان و بابا و د د و آبه می گی - چایی لاک نارنگی سگ دایی الو قند - الهی مامان فربونت بره که ماشالا به این هوشت کلمه های دیگه رو هم که بهت می گم شاید نتونی بگی و صداشو در میاری نمی دونی چقدر خواستنی هستی هر کسی که 1روز نبینتت دیونه می شه اگه برم خونه مامان مینو ، مامان طاطا صداش در میاد اگه بریم خونه مامات طاطا صدای مامان مینو و بقیه در میاد وای نمی دونم چی کار کنم یا هر روز این ور و اون وریم یا میان خونمون مامان بابایی که چون نزدیکتره بهمون تقربا یه روز در میون میاد گ اهی وقتها هم با عمه نیکات میاد و با کلی خوراکی تینا که تقریبا هرروز باید ببینتت مامان مینو و خاله هام تقریبا چند روز یکبار هم...
23 آذر 1391

کارهای جدید در 15 ماهگی

پسر خوشگل و نازم از شیطونیات بگم که نگو از هوشت بگم که نگو از مهربونیات بگم که نگو ...... هر لحظه که چشمم رو این ور می کنم شما رفتی بالای مبل یا صندلی یا وسایل هات نمی دونی چه بلایی شدی تازه وقتی میام سمت فرار می کنی (البته در دستشویی هم باز باشه رفتی اونجا ) دیشب هم تو دستشویی خوردی زمین منم اینقدر گریه کردم بابایی هم دلداریم می داد می گفت باید مواظب باشی بردیا چوچولووووو خیلی زرنگ وبلاست.                                      ...
8 آذر 1391

عاشورا و تاسوعا 1391

بردیا گل پسرم محرم امسال هم گذشت من و شما رفتیم خونه خاله مهتاب چون همه اونجا بودن مثه سالهای پیش با این تفاوت که شما 1سال بزرگتر شدی عاشورا و تاسوعای پارسال شما 3 ماهت بود و هنوز ریفلاکس داشتی و من هم برای سلامتیت نذر داشتم و امسال ادا کردم. بردیا شیطون تر از هر روز پسرم ماشالا خیلی شیطون شدی و مامانی دیگه کم میاره اینقدر از صبح دنبال شما راه می ره قربونت برم خیلی باهوشی و کارهات همه جلوتر از سنت پیش می ره کلاغ پر می کنی من و صدا می کنی میگم وسایلت رو جمع کن می بری میزاری تو اتاقت وای دلم می خواد بخورمت نمی دونی اطرافیانت چیکار می کنن برات هم به خاطر جنابعالی زیاد مهمونی دعوت می شیم هم مهمون زیاد میاد خونمون قربونت برم ...
6 آذر 1391

بردیا شازده در پایان 14 ماهگی

عشقه مامان و بابا ماهش هم تموم شد هوراااااااااااا                  عزیزم چند روزی بود مریض بودی سرفه می کردی و رفتیم پیش دکترت آقای دکتر نریمان گفت حساسیت و یه خورده هم سینوزیت هات عفونت کرده و دارو داد بهت و و خیلی سفارش کرد که مواظبت باشم چون گفت پسر شما از اون شیطون هاست و خیلی هم باهوشه و شما بهش می گی جیزززززه دست نزن به گاز پیش خودش می گه نه همچین جیزززز هم نبود که می گن واییی مرده بودم از خنده انگار دکتر نریمان یه دوربین گذاشته تو خونه ما و کارهای تورو دیده همرو می گفت توام با اخم نگاش می کردی و دکتر گفت بردیا پیش خودش می گه این دکتره داره ...
27 آبان 1391

کارهای 13 ماهگی

                بردیا عسل مامان و بابا 28 مهر روز تولد خاله مهتاب ماهگیت تموم شد و شما هر روز باهوش تر زرنگ تر بامزه تر آقا تر و و و و می شی (بزنم به تخته چشم نخوری ) قدت : 76 و وزنت 500/10 ماشالا پسرم برای خودت یلی شده ای جونم مامان بهاره قربونت بره نمی دونی از صبح که پا می شی چقدر تو خونه راه می ری اگه دیر بجنبم با در حیاط و باز کردی یا داری از یه جا می کشی بالا واییییییییییی نمی دونی من و چقدر دنبال خودت می کشونی اجازه یه چایی خوردن بهم نمی دی فندک گاز دیگه داره خراب می شه اینقدر می زنی تازه وقتی بهت می گم کنترل تی وی و بده بدو بدو می ری و برام میاریش یا م...
9 آبان 1391

گل پسرم در 13 ماهگی

بردیا کوچولوی ما داری تند تند بزرگ می شی من و بابایی خیلی دوستت داریم بابا نیما عکس تورو برده تو ادارش و همش نگات می کنه و دلش ضعف می کنه برات منم که مثه همیشه مشغول رسیدگی به شما هستم از دیروز دارم بهت سانستول می دم که اشتهات زیاد بشه آخه چند روزکه کم اشتها شدی فکر کنم به خاطر دندونهای دیگه ست که دارن جوونه می زنن . امروز چند تا ازت عکس گرفتم چون  ماهت داره تموم می شه همش فرار می کردی خوب نتونستم ازت عکس بگیرم آخه از وقتی که راه افتادی یه جا بند نمی شی عشقم                 می دونم وقتی بزرگ بشی و مرد بشی من و بابایی بهت افتخار می کنیم عزیز دلم ...
23 مهر 1391

تمام هستی منی

بردیا پسر خوشگل و نازم با تمام وجودم دوستت دارم نمی دونی چه حسی دارم نسبت بهت از تمام چیزهای خوب دنیا بیشتر دوستت دارم از وقتی بابایی مغازه باز کرده من و تو خیلی کم می بینیمش شب ها دیر میاد حتی گاهی وقتها خوابی و اصلا نمی بینیش تازه دانشگاه بابایی هم شروع شده .... من و توام بیشتر وقتها خونه نیستیم یا میریم پاساژ مثه چند روز پیش سرزمین عجایب بودیم و کلی بازی کردی یا خونه مامان طاطا یا مامان مینو و خاله ها و دائی مسعود یا اونا بهمون سر می زنن به ما کلا تنها نیستیم ولی خوب جای بابایی پر نمی شه ولی چاره چیه من و توام باید کنار بیایم امروز جمعه بود 21 مهر و من اینقدر دلم گرفت یه بارونی هم زد پیش خودمون بمونه ها دلم برای بابایی تنگ بود شماهم...
22 مهر 1391