بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 27 روز سن داره

برای پسرم بردیا

امروز تخم مرغ خورد بعد از مدتی

امروز 25/2/92 با دخترعمو های بابای بابایی و عمه بابایی و دخترهاش و چند نفر دیگه رفتیم بهش مادران کلی خوش گذشت آخه خیلی همشون مهربون و باحالن ... عص اومدیم خونه و من تحقیقاتی که کرده بودم راجع به تخم مرغ که چه جوری طعمش رو عوض کنیم شروع کردم : امروز رفتم نون تست خردیم برای اون نوعی که قرار بود تخم مرغ و با شکر بزنم و نون تست توش خیس کنم و سرخ کنم کاسترد خریدم برای اون فرنی تخم مرغ همراه با کاسترد و شیر و شکر و موز که باهاش پوره تخم مرغ و موز درست کنم (خدایییش وقتی لهشون می کردم تو دلم گفتم این و بعید می دونم بردیا بخوره) خلاصه اول کاسترد رو امتحان کردم چون خیلی بهش امید داشتم ( ولی نخورید که نخوردی نون تست و گفتم غروب می دم که...
26 ارديبهشت 1392

روز مادر

مادر قشنگ ترین و پر معناترین کلمه دنیاست پسر عزیزم..... خیلی به خودم میبالم که این نسبت و لغب و تو به من دادی ماما مام ماما و گاهی وقتا هم ماماجا ماماجا این چیزیه که تو بهم می گی و من دلم می ریزه که واقعا آره انگار لیاقتت رو داشتم و خدای مهربون تورو بهم داده بردیا پسر عزیزم همیشه کنارتم همیشه دوستت دارم همیشه غمخوارتم بیا بیا در آغوشم که هیچ جایی امن تر از اینجا برای تو وجود ندارد ... بردیا وجودم تویی ..... فقط خدایا شکرت                                     &nbs...
14 ارديبهشت 1392

آرایشگاه مردونه

چند روزی بود رفته بودیم خونه مامان طاطا آخه راه پله خونمون و داشتن نقاشی می کردن و بوی رنگ یه وقت شمارو اذیت می کرد شنبه 7 اردیبهشت دکتر نریمان وقت داشتیم و همه چی شما خوب بود شکر خدا یه سری آزمایش برای 1 سال و نیمگی شما نوشت و رفتیم کلینیک پگاه انجام دادیم باید چشم پزشکی و دندون پزشکی هم بریم و نتایج رو باید ببریم پیش دکترت..... از اونجا رفتیم خونه مامان طاطا و 5روز موندیم یه روز عصر هم رفتیم آرایشگاه دمه خونه مامان بزرگت و موهای شما رو خیلی قشنگ کوتاه کرد و آقا بودی آقاتر شدی   5شنبه هم با دختر خاله هات رفتیم آتلیه کلی عکس گرفتیم خیلی خیلی ناز شدن عکسات خدا خدا می کنم زود آماده بشه ...
14 ارديبهشت 1392

بردیا پر از استعداد

امروز 1/2/92 یک کاری کردی شاخ درآوردم سررسید من و برداشتی و با یه خودکار شروع کردی به نوشتن اینقدر ماهرانه این کار و کردی که از تعجب شاخ در آوردم آخه تا حالا بهت یاد نداده بودم که چه جوری مداد یا خودکار بگیری ولی خودت اینقدر درست خودکار و گرفته بودی و خط خطی می کردی (البته باید یه چیزیت به مامان گرافیستت بره خب)       ...
1 ارديبهشت 1392

خونه خاله مهتاب و مهمونی

٣٠ فروردین هم خونه خاله مهتاب مهمونی بود کلی خوش گذشت و شما با دختر خاله هات بازی کردی البته تولد آریانا و دیانا هم بود   اینجا آهنگ می زدی و سر خودتم هی تکون می دادی این ورو اون ور (حس گرفته بودی)   ...
1 ارديبهشت 1392

نی نی پارتی خونه آقا سهیل

بازم نی نی پارتی این دفعه خونه آقا سهیلینا ....... خیلی خیلی خوش گذشت 20 تا نی نی خوشگل و ناز و 20 تا مامان ناز و مهربون ..... همتون کلی آتیش سوزوندی اینقدر شیطون و بلا شدین که نگو جیگررر همتون خیلی دوست داشتنی هستین مخصوصا وقتی همه با همدیگه هستید حالا اینم از عکساش ببین و لذت ببر پسر خوشگلم ...
1 ارديبهشت 1392

آتلیه اسفند 91

بالاخره عکسات آماده شد بزنم به تخته مثه دامادا شدی عزیزم (گریه ام گرفت .............)   بدون شرح........................ بدون شرح اینقدر عکسات دیر آماده شد که نوبت آتلیه بدیت رسید 2شنبه با خاله هات و دخترخاله هات می ریم عزیزم ...
28 فروردين 1392

پایان 19 ماهگی شازده کوچولو

پسر خوشگلم ماهگیت هم تموم شد به سلامتی امروز با همدیگه رفتیم پارک کلی با بچه ها بازی کردی چند تا پسر هم داشتن فوتبال بازی می کردند که تو جذبشون شده بودی و اوناهم بهت یه توپ( به قول خودت پوپ ) بهت دادن و توام کلی سرگرم شدی عزیز دلم دیگه مثل پارسال فقط تو کالسکه نمی شینی همش دلت می خواد بری و بازی کنی ماشالا خیلی روابط عمومیت خوبه زود دوست پیدا می کن از بس مهربونی آقا خوشگلم تو پارک بودیم که مامان طاطا بهم زنگ زد و پرسید کجاییم و با عمه نیکا اومدن و پارک و کلی خوش گذروندیم فردا هم بازم نی نی پارتی دعوتیم خوشگلم خونه آقا سهیلینا          ...
28 فروردين 1392

مسافرت شمال (2) نوروز 1392

پسر عزیزم سال جدید رو با انرژی و شادی (البته دور از چشم بد و حسودا) شروع کردیم هفته دوم عید به پیشنهاد عمه بابایی رفتیم شمال سمت بابلسر عمه بابایی و شوهرش و دختر عمه بابایی هدیه با شوهرش و آرین کوچولو و نازی و دونفر از فامیلهای دیگه بابایی هم بودند خلاصه که خیلی خوش گذشت مخصوصا به شما و آرین کوچولو 4 روزی اونجا بودیم و به خاطر کار بابایی اومدیم تهران و 13 بدر و تهران بودیم با مامان مینواینا و خاله مهنازینا اون روز هم کلی خوش گذشت                                     &nb...
23 فروردين 1392

20 فروردین 92 (سالگرد مامان و بابات)

پسر خوشگلم امروز 20 فروردین پنجمین سالگرد ازدواج مامان و باباته                            و تو حاصل این عشق پاکی عزیزم من و بابایی خیلی خوشحالیم که تو رو خدا بهمون داد تا این زندگی تداوم بیشتری پیدا کنه امشب من و بابایی رستوران رزرو کردیم و شما رو می بریم پیش مامان طاطا چون امشب باید 2 نفره شام بخوریم تا شما بزرگتر که شدی حتما 3 نفری می ریم شام می خوریم (ناراحت نشی عسلم )                       ...
23 فروردين 1392