بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 28 روز سن داره

برای پسرم بردیا

تولد هامون تو فرحزاد

چند هفته پیش همه دوستات با مامان و باباهاشون رفتیم فرحزاد تا هامون خان و که از کانادا اومده بود و سوپرایز کنیم و براش تولد بگیریم فوق العاده شب خوبی بود و به همه مخصوصا من و بابا نیما خیلی خوش گذشت چون وافعا پسر خوبی بودی و به قل مامان هامون بردیا کاپ اخلاق گرفت اون شب هههههه           ...
25 آذر 1392

عمل بابا نیما

شازده کوچولوی خوشگلم بابایی 1 هفته ست که چشماشو عمل کرده تا دیگه عینک نزنه بیشتر از دست جنابعالی از بس که عینکهاشو شکوندی شیطون کوچولو  کلی ازش مراقبت کردیم چون عمل لازک کرد و این عمل احتیاج به مراقبتهای خاصی داشت خدارو شکر الان بهتره اون روز یعنی روز عمل 3تایی باهم رفتیم و وقتی بابایی تو اتاق عمل بود من و تو منتظرش بودیم تا بیاد و یهو تو مطب یه جعبه شیشه ای توجه من و به خودش جلب کرد و رفتیم جلوتر دیدم یه عالمه عینک و پول توشه خیلی قشنگ بود اون جعه برای بیمارن بی بضاعت اشک بود هر کسی که اومده بود عمل خب بعدش دیگه به عینکش نیاز نداشت و عینکشو اهداء کرده بود توام عینک بابایی دستت بود و منم پ.ل از کیفم درآوردم و دادم بهت و انداختیشون تو ...
25 آذر 1392

پایان 26 ماهگیه شازده

  پسر خوشگل  و نازم به سلامتی ماهگیت هم تموم شد و 1ماه بزرگتر شدی ماشالا خیلی خوب حرف می زنی و فقط کافیه یک باز یک چیزی و ببینی و یاد بگیری . قرار بود 20 آذر عمل بشی و واقعا یه معجزه به وجود اومد و به کمک یه دکتر خیلی خوب این مشکل برطرف شد و شما سلامت هستی و فقط با 8تا آمپول مشکل برطرف شد و از عمل راحت شدی خدارو شکر . البته الان فعلا 4تا آمپول و زدی و خوب شدی ولی خب گل پسرم بقیه ش هم باید بزنی .   کلی حرف می زنی مخصوصا عاشورا و تاسوعا که رفته بودیم خونه خاله مهتابینا و با دخترخاله هات کلی بازی کردی و حرف زدی تازه تو دسته هم طبل و زنجیر می زدی و می گفتی حسیــــــــن من یعنی همون حسینم ..   اینم عکس از 2...
28 آبان 1392

پایان 25 ماهگیه شازده کوچولو

آقا بردیای گل ما ماهگیت هم تموم شد به سلامتی . عسل مامان خیلی خوب جمله می گی حتی گاهی وقتها من تعجب می کنم که این جمله های سخت رو از کجا یاد گرفتی از روی کارت های آموزشیت 6 تا کلمه می تونی بخونی : بابا - آب - مو - جارو - گل - توپ . عزیزم خیلی باهوشی از خدا تشکر می کنم به خاطر این استعداد و هوش . کمی آروم تر شدی و بیشتر سرگرم سی دی و اسباب بازیهات می شی . نوه همسایه بالاییمون اسمش غزل تو بهش می گی غزل خانوم تو خونه هی موبایلتو بر می داری و می گی : الوووو غزل سلام  خانم بیا اینجا بادکنک بخر بیا ..... وای بیچاره غزل خانم بادکنک هم باید بخره برای جنابعالی 5شنبه 9 آبان هم عروسی عمه غزل خانم دعوتیم ولی من و بابایی تصمیم گرفتیم شمارو نبر...
1 آبان 1392

مامان بهاره

بردیای خوشگل مامان 2 روزه می گی مامان بخاره گاهی وقتها هم می گی مامان بهاعه ولی خیلی قشنگ می گی قربونت برم یعنی دلم و می بری خیلی خوب جمله می گی خیلی نسبت به سنت باهوشی همه می گن بردیا خیلی باهوشه خیلی می فهمه ........ چند روز پیش رفته بودیم بیرون و برات یه ساعت خریدم عاشقشی و حتی شبها هم نمی زاری از دستت درش بیارم وقتی کاملا خوابت برد بازش می کنم و یه خورده سر و صدا درمیاری از خودت یعنی من فهمیدما مامان ولی خیلی خسته ام چیزی نمی گم ههههه اینم یه چندتا عکس از تیپ جدیدت و کیفی که مامان مینو برات گرفته       ...
5 مهر 1392

تولد 2 سالگی گل پسرم

شازده کوچولوی مامان و بابا 2 سالگیت مبارک .......                              عزیز دلم 5 شنبه 28 شهریور 1392 دقیقا روز تولدت  جشن بزرگ و باشکوهی با تم باب اسفنجی برات گرفتیم با حضور دوستان گلت همراه با پدر مادرهاشون و فامیل های عزیز : مامان مینو و دایی علی . مامان طاطا . عمه نیکا و عموسعید ، خاله مهناز و خانواده ، خاله مهتاب و خانواده ، دایی مسعود و خانواده ، دختر عمه بابایی با خانواده ، پسر خاله بابایی با خانواده ، دختر دایی های مامان مینو با خانواده . عمو یاسر و عمو مرتضی دوستهای بابایی .&n...
1 مهر 1392