بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 28 روز سن داره

برای پسرم بردیا

پسرم دوستت دارم

برديا جونم خيلي دوست داشتني هستي هر روز يه حرف جديد يه كار جديد داري برديا باورم نمي شه داري بزرگ مي شي وقتي يه كار بد مي كني من باهات قهر مي كنم و به پنج دقيقه نمي رسه و مياي منو بوس مي كني و مي گي مامانم ببخشيد بخاره خانم ببخشيد وايييي اون لحظه دلم مي خواد بچلونمت و جلوي خودمو مي گيرم ♥️♥️♥️♥️♥️ واي حرفات خيلي قشنگن مثلا بهت يه كاري ميدم مثلا اسباب بازي هاتو جمع كني مي گي مامان به حرف من گوش كن چي مي گم بزار بازي كنم بعد جمع مي كنم هههههه آخر سر هم مي گي مامانم بيا باهم جمع كنيم ( سرم و كلاه ميزاري شيطون) بابايي برات اسكوتر خريده و كلي سرگرمي باهاش قربونت برم الانم از بيرون اومدي با بابايي و خوابي مثه به فرشته كوچولو ♥️♥️
7 ارديبهشت 1393

پایان 31 ماهگی شازده

شازده کوچولوی مامان ماهگیت هم تموم شد امروز و داری روز به روز بزرگتر می شی . هوا خیلی خوب شده و باهمدیگه می ریم پارک و کلی بازی می کنی وقتی می خوایم بیریم می گی مامانی توپمم بیارم اجازه می دی ... منم می گم بیار پسر گلم . دیروز خونه آقاجون بودیم و من به مامان طاطا گفتم برم بالا لباسمو عوض کنم وقتی بالا لودم صدای جیغ طاطا رو شنیدم که به بابا منصور می گفت بردیا رو بگیر رفت بیرون وایییییییییی نمی دونی چه حالی شدم و پله هارو چه جوری اومدم پایین دید شما وسط خیابون بودی و هدیه دخترعمه بابایی گرفته بودت وایییییییی بردیا که چه شوکی به من دادی بابا نیما هم خونه خودمون داشت درس می خوند منم یه مقدار تنبیه ت کردم و آوردمت خونه خیلی روز بدی بود خیلی تر...
28 فروردين 1393

پایان 30 ماهگی شازده و شروع سال 1393

پسر خوشگل مامان و بابا هم پایان ماهگیت در روز 28 اسفند 92 مبارک هم سال جدید 1393 مبارک انشالا 100000000 تا نوروز رو ببینی زیر سایه ی خداوند و با تنی سالم و دلی خوش .... الهی آمیـــــــــــــــــن روز آخر سال 92 تند تند با هم دیگه هفت سین مون رو چیدیم آخه مامان خیلی کار داشت و وقت نکرده بودم بابایی هم یه ماهی آبی خوشگل برات آورده بود (ادارشون داده بود) شب ساعت 8 سال تحویل شد و بعد از سال تحویل رفتیم خونه همسایه بالاییمون و شام هم رفتیم خونه مامان و بابای بابایی و عمه نیکا هم بود و  فرداش هم خونه مامان مینو و بابا حاجی و خاله ها و دایی و عمه و بقیه ی فامیلها تا چند روز دیگه هم به امید خدا با مامان طاطا و بابا منصور و عمه نیکا ...
4 فروردين 1393

پایان 29 ماهگی شازده پسرم

بردیا جان ماهگیت هم تموم شده و فقط 1 ماه مونده تا فصل بهار و هوای خوب و پارک و تفریح و چیزهای دیگه   امروز 29 بهمن بهت گفتم بردیا می خوای دیگه پوشکت نکنم گفتی آره مامان جیشمو می گم بعد پوشکت رو در آوردم و یه شورت پات کردم و شلوار و مشغول جاروبرقی کشیدن شدم و دیدم یهو رفتی کنار دستشویی و گفتی جیش دارم منم زود شلوار و شورتتو درآوردم و رفتی تو دستشویی و روی صندلی جیشت نشستی و بعد از 5 دقیقه داد زدی مامان مــــــــــــــــامان بیا یه خبر خوب دارم (این جمله رو از توی کتاب و کایو و لگن گفتی ) بعد دیدم یه عالمه جیش کرده بودی و کلی ذوق می کردی البته منم خیلی خوشحال شدم . عزیز دل مامان یه پله بزرگتر شدی و من هم بهت جایزه یه ماشی...
29 بهمن 1392

اولین روز کارگاه کودک و مادر

5 بهمن شروع کلاس کارگاه کودک و مادر بود که یه مهد کودک خیلی خوب تو خیابان دولت بود و مامان یکی از دوستات به نام حامی بهمون خبر داد که بریم ثبت نام خلاصه که عاشق این کلاس شدی مخصوصا عمو سعید مربیت که فوق العاده مهربونه و شما بچه ها رو خیلی دوست دوست داره ، توی کارگاه هم یه چیزی هایی شما یاد می گیری هم یه چیزهایی من که خیلی به دردمن می خوره قربونت برم  البته توی جلسه اول وقتی عمو سعید داشت رنگها رو می پرسید و تو تند تند جواب می دادی خیلی خوشحال شدم که اینقدر با هوشی و خوب همکاری می کردی .               ...
20 بهمن 1392

خونه آقا پرهام (نی نی پارتی)

٥ شنبه  19 دی خونه آقا پرهام دعوت بودیم و خیلی خوش گذشت و یه ناهار خوشمزه و بازی با دوستات واییییی خیلی خوب بود و شما کلی کیف کردی و البته یه کار بد هم کردی و دست وانیا رو گاز گزفتی بمیرم طفلکی کلی دردش اومد و گریه کرد و می گفت بردیا من و خورد . شب هم تولد دایی علی بود و یه مهمونی که با همیشه فرق داشت و تینا بهم خبر داد که باید لباس دهاتی و خز بپوشیم وایییی خیلی خندیدم همه همین شکلی اومده بودن خاله مهتاب و بابا نیما از همه بهتر بودن و 20 گرفتن هههههههه   عکسهای خونه آقا پرهام          اینم عکسهای تولد دایی علی البته همه رو نمی شه گذاشت :   ...
21 دی 1392

پایان 27 ماهگی شازده کوچولو

عسل مامان ماهگیت هم تموم شد و به سلامتی 1 ماه بزرگتر شدی ...... نمی دونم از شیطونیهات بگم یا از شیرین زبونیهات بگم یا از هوشت که من و بابایی کافیه یه حرفی یا یه کاری رو جلوت انجام بدیم و شما سریع یاد می گیری همه ی اشیا ء و می شناسی حتی چیزهایی که من حتی فکرشو نمی کنم . مثلا چند روز پیش خونه ی مامان طاطا بودیم و من و عمه نیکات رفته بودیم خرید و من تو خریدهام یه س.هان ناخن هم برای خودم گرفته بودم ، داشتیم خریدهامون رو به مامان طاطا نشون می دادیم که یهو تو گفتی اِ مامان سوهان ناخن خریدی ؟؟!! ماهم کلی تعجب کردیم و کلی هم خوردیمت .....  جمله های جالبی می گی مثلاً دیگه میل ندارم ... چه باحاله ....... خسته شدم بریم بخوابیم ..... و شعرهایی م...
5 دی 1392