بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه سن داره

برای پسرم بردیا

اولین سوپ

امروز یعنی 23 اسفند 90 به عبارتی چهارشنبه سوری اولین سوپ رو میل کردین. مواد سوپ : ماهیچه گوسفند - سیب زمینی - هویج - گشنیز - برنج بردیا خیلی سوپ و دوست داشتی حالا به مرور زمان همه چی به سوپت اضافه می کنم قربونت برم راستی امروز با مامان طاطا دکتر هم رفتیم همه چیزت عالی بود فقط زیاد قد و وزن اضافه نکردی قد : 64     وزن : 800/7 شب هم مهمونی دعوتیم خونه خاله بابایی به مناسبت چهارشنبه سوری .   ...
23 اسفند 1390

بردیا در آخرای 6 ماهگی

پنجشنبه 18 اسفند تولد بابایی بود که من برای خودمو بابایی تولد گرفتم البته یه جورایی تولد 6 ماهگی شما هم بود همه خاله ها و دائی ها و مامان مینو بودن کلی خوش گذشت عزیزم توام کلی پسر خوبی بودی . کمتر از 10 روز مونده تا عید نوروز . راستی مامی بهت آب میوه داده و تو خیلی خوشت اومده از میوه ها هم عاشق نارنگی و موز شدی برات پوره هلو هم گرفتم که شکمت خوب کار کنه آخه یبوست شدی هههههه اینم چند تا عکس از آخرای 6 ماهگیت ...
20 اسفند 1390

بردیا زرنگم می شینه ........

امروز صبح مامان طاطا اومد یه سری به ما بزنه داشتیم با همدیگه حرف می زدیم و توام بغل من بودی که همین جوری گذاشتمت رو مبل که امتحان کنم ببینم می شینی یا نه که مامان طاطا هم همش می گفت نه نذار زوده الان که نمی شینه به مهره هاشم فشار میاد که یه دفعه مارو سوپرایز کردی و نشستی من کلی جیغ زدم و ماما طاطا هم هی می گفت ماشاءا... تازه یه کممم نشستی تقریبا 10 دقیقه شد اینم از عکساش پسر خوشگل و زرنگم آفرین یعنی عاشقتمممممممممممممممم 11 اسفند 1390 آقا بردیا زرنگ تو سن 5 ماه و 13 روزگیش نشست. ...
11 اسفند 1390

خونه تکونی

از سه روز پیش خونه تکونی و شروع کردیم تا دیروز که بالاخره تموم شد البته یه مقداریش مونده اما کارهای اصلی تموم شده فقط مونده ملحفه ها و فرشها ..... مامان مینو اومده بود کمکم البته بیشتر تو رو نگه داشت منم کارهارو انجام دادم پارسال نتونستم زیاد کاری بکنم آخه تو سه ماهه تو دلم بودی عزیزم. پسر گلم تازگی ها صداهای عجیب و غریب از خودت در میاری مثه استارت زدن ماشین عه عه عه عه 5 شنبه هفته پیش رفتیم خیابون بهار برای جنابعالی لباس عید خریدیم کلی لباس داریا ولی خب به خاطر شگومش رفتیم و برات خریدیم عجب تبپی زدی بردیا کلی دخترها عاشقت می شن ههههههههههه راستی مامانی هم دیگه سرکار نمی ره و پیشت می مونه قربونت برم   اینم ی...
10 اسفند 1390

بازم ذکتر

دیروز یعنی 29 بهمن 90 من و مامان طاطا و تو رفتیم دکتر تکیار آخه چند روزی بود که دوباره بالا میاری و نا آرومی می کردی و شبها خواب نداری عزیز دلم خلاصه دکتر شیرت رو عوش کرد و شیر رژیمی به نام ایزومیل بهت داد خدا کنه بهت بسازه و مشکلت رفع بشه عزیزم خیلی نگرانتم وزنت : 200/7 کیلو       قدت : 63      دور سر : 41 بود عزیزم الانم داریم دوتایی فریدون فروغی گوش می دیم و توام زدی زیر آواز روحش شاد.............. تو بزرگی مثه اون لحظه که بارون می زنه       تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه تو مثه خواب گل سرخی لطیفی مثه خواب     من همونم...
2 اسفند 1390

بردیا جونم 5 ماهگیت مبارک

امروز هم رسید ....... پسرم امروز 28 بهمن 1390 پنج ماهگیت تموم شد به سلامتی و وارد شش ماهگی شدی . چند روزی بود که خونه نبودیم و رفته بودیم پیش بابا منصور و مامان طاطا آخه داشتیم خونه رو سمپاشی می کردیم که کم کم بعد خونه تکونی عید رو شروع کنیم کلی بهت خوش گذشت و کلی لوست کردن نمی ذاشتن حتی یه کوچولو گریه کنی مامان طاطا هم کلی بهت رسید و آب سیب و لیمو شیرین و سرلاک هم خوردی (البته به کمک مامان طاطا و بابا منصور)  خلاصه اینکه مامان و بابای بابایی خیلی خیلی دوستت دارند منم از فرصت استفاده کردم و رفتم یه سر بیمه دنبال کارهام راستی از 26 بهمن شیرخشکت رو دکترت عوض کرد و الان شیر آپتامیل می خوری من برم یکم استراحت کنم چون همین الان از استخ...
28 بهمن 1390