بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه سن داره

برای پسرم بردیا

اولین مسافرت بردیا

چهارشنبه 6 اردیبهشت با مامان مینو و خاله مهنازینا حرکت کردیم به سمت کاشان تقریبا 3روز اونجا بودیم و خیلی بهمون خوش گذشت و شما هم خیلی پسر خوبی بودی وقتی بیرون بودیم خیلی خوشحال بودی کلا بیرون و خیلی دوست داری یک مقدار برای دندونات ناآروم هستی اما خوب تو مسافرت خیلی خوب بودی جاهایی که رفتیم ابیانه - قمصر - نیاسر- مشهد اردهال (آرامگاه سهراب سپهری) - خانه بروجردیها - حمام فین - شهر زیرزمینی - تپه های سیلک که از قدیمی ترین نقاط ایران به حساب میاد که تمدنی 8000 ساله داره این چندتا از عکسهای مسافرت : ...
11 ارديبهشت 1391

پایان 7 ماهگی

امروز 28 فروردین 1391 هفت ماهت تموم شد 10 روزی می شه که به خاطر دندونات بی تابی می کنی نمی دونم اون دندونهای کوچولوت کی می خواد جوونه بزنه قربونت برم وقتی گریه می کنی من وبابایی اینقدر رات می بریم تا ساکت بشی قربونت برم همیشه مواظبتم و در کنارتم فرشته کوچولوی من ...                                                 ...
28 فروردين 1391

بردیا و تاب تاب عباسی

وقتی رفته بودیم خونه وانیا خانم تورو گذاشتم تو تاب وانیا خانم و کلی تاب خوردی اینقدر خوشت اومده بود که بلند بلند می خندیدی وقتی به مامان مینو گفتم دوروز بعد برات تاب خرید وبابایی هم وصلش کرد هروز کلی تاب تاب عباسی می کنی و می خندی حتی تو می خوابیییییییییییییییییییییییییی ...
28 فروردين 1391

جیگر مامان

پسر عزیزم روز به روز هوشیارتر و بزرگتر می شی خیلی خوب به دور و برت دقت می کنی وقتی من از اتاق به اتاق دیگه می رم من و دنبال می کنی و اگه یه مقدار غیبتم طولانی بشه می زنی زیر گریه وقتی بابایی از سر کار میاد خونه کلی ذوق می کنی و شروع می کنی به خندیدن و حرف زدن تازگی چند بار پشت سر هم می گی د د د د د د الهی قربونت برم که اینقدر باهوشی یه اسباب بازی تو که شکل پا می مونه از همه بیشتر دوست داری وقتی چند تا اسباب بازی می گیرم جلوت فقط اونو بر میداری چند روز پیشها هم بهت ماهی دادم و سردیت کرد و اسهال شدی اینقدر اون رو لباس شستم که نگو واییییی از دست تو بردیا جونم اینقدر من و بابایی دوستت داریم که نمی دونیم تا الان بدون تو چه جوری زندگی می کردیم ...
28 فروردين 1391

اولین پارک رفتن بردیا

دیروز برای اولین بار با مامی و دختر دائی ساینا رفتیم پارک تو راه که داشتیم می رفتیم هنوز به پارک نرسیده خوابت برد به نظر می رسید که خوابت داره خیلی بهت می چسبه آخه هر از گاهی یه نسیم ملایم هم می اومد خلاصه از خواب که بیدار شدی کلی ذوق داشتی با خنده بچه های پارک می خندیدی الهی که قربونت برم من که دیگه می فهمی بابایی گفت هرروز ببرمت پارک آخه معلوم بود خیلی دوست داشتی اینم یه چند تا عکس از دیروز 21/1/91 ...
22 فروردين 1391

بردیا رفت اداره بابایی

٢٠ فروردین سالگرد ازدواج من و بابایی بود که من یه کیک شکلات خوشمزه درست کردم و رفتیم اداره بابایی کلی همکارای بابایی بوست کردن بغلت کردن توام کلی بهشون می خندیدی ای جونم که تو خیلی خوش اخلاقی پسرم بغل همه می ری و به همه می خندی خیلی دوستت دارم ...
22 فروردين 1391