بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

برای پسرم بردیا

عکسهای آتلیه اسفند 90

بالاخره عکسهای آتلیه شما آماده شد قربونت برم که هرکی این عکسهارو دید بهم گفت اسپند دود کن ماشالا مثه چند ساله ها افتاده انگار نه انگار 6 ماهشه (آخه اونموقع که رفتیم آتلیه 6ماهت بود) عشقمیییییییییییییییییییییییییییییییی به خدا خیلی دوستت دارم و این هم عکس پاسپورت آقا بردیا ...
9 خرداد 1391

دلم تنگ می شه

بردیا جونم گاهی وقتها دلم می گیره از همه چیز از این که تو زود بزرگ بشی و من دلم برای این روزهات تنگ شه برای دددد گفتنات برای موش شدنها برای بغض کردنت برای غذا خوردنت و پف کردنهات برای تو آب فوت کردنهات برای یه وری خوابیدنهات برای بلند خندینهات برای نانای کردنها برای بغل کردنهات برای بوسیدن بی حد مرز واییییییییییییییییییییی دارم داغون می شم بردیا خیلی بهت وابسته شدم خیلیییییییییییییییییییییییییی من بدون تو چه جوری زندگی می کردم تا الان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بردیا بردیا عشق من امید من زندگی من همیشه کنارم باش همیشه کنارتم دوستت دارم حتی یه لحظه هم جدا نمی شم از تو ...
5 خرداد 1391

مامانی مریض بود

روز 24 اردیبهشت بود که با بابایی و شما رفتیم دکتر برای چکاپ ماهیانت تو راه که داشتیم می رفتیم یه حشره رفت تو چشم من و کلی سوخت زود بابایی درش آورد ولی کار از کار گذشته بود و اوفونت کرده بود بود وقتی با بابایی رفتیم دکتر گفت اوفونت شدیده و تا 10 روز طول می کشه خوب بشه خلاصه کلی درد و سوزش داشتم تا چند روز پیش که تب و لرز هم بهش اضافه شد و سینوزیت هام چرک کرد و زد به گوش و گلوم دوبار رفتم زیر سرم و آنتی بیوتیک های قوی و عکس از ریه و سینوسهامو ..... تا دیشب که حالم یه مقدار بهتر شد و با تینا آخه اومده بود پیش ما و مواظب تو بود اومدیم خونشون شب خوابیدیم . وزن :9/100  قد : 66 و اما امروز صبح 3 خرداد 1391 وقتی که داشتم تو خونه دائی مسعو...
3 خرداد 1391

بادکنک

یکی دو روز پیش یه بادکنک دادم دستت که ببینم باهاش چی کار می کنی واییییییییییی عزیزه دلم یه لحطه هم ولش نمی کنی همش تو دستته و سفت نگهش می داری مبادا کسی از دستت بگیره وقتی هم که می خوام از دستت بگیرمش گریه می کنی با این همه اسباب بازی ولی عاشق یه بادکنک شدی .... باید تو دستت باشه تا بخوابی وقتی که بادکنکت ول می شه از دستت می فهمم که خوابیدی عشقم . ...
23 ارديبهشت 1391

اثری از آقا بردیا

٥شنبه خونه دائی مسعودت شام دعوت بودیم زندائی من هم (شکوه جون) از هلند اومده بود ایران و طبق معمول کلی برات سوغاتی آورده بود که این هم یکیش بود عزیزه دلم یه بسته بود توش مقداری پودر تو یه کیسه بود با یه کاردک و یه قاب آبی که باید پودر و با آب مخلوط می کیردیم و میریختیم توی قاب و تند سریع پا و دست کوچولوت رو فشار می دادیم روش تا اثرش بیفته البته یه خورده هم ترسیدی وقتی داشتیم این کار و می کردیم چون چند نفری ریخته بودیم سرت ............ الهی قربون اون اثر دست و پات برم من. ...
23 ارديبهشت 1391

بردیای خسته

امروز که از خواب پا شدی همش خسته بودی همش دلت می خواست بخوابی اما نمی خوابی که فقط نق می زنی فکر کنم به خاطر بهار باشههههههه ولی همه جوره دوستت دارم عزیزه دلم ...
20 ارديبهشت 1391

پسر خوشتیپم

چند روز پیش تولد دختر خاله دنیزت بود تولد خیلی دوست داری و ذوق می کنی دیگه مثه چند ماه پیش از سر و صدا نمی ترسی اینم یه عکس از تو توی تولد ...
20 ارديبهشت 1391