بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه سن داره

برای پسرم بردیا

واکسن 4 ماهگی

پسر گلم امروز واکسن 4ماهگیت رو زدی اولش یه خورده تعجب کردی بعد لبات آویزون شد بعد کبود شدی بعد زدی زیر گریه ولی خیلی زود ساکت شدی (البته گفته های خاله مهناز چون من نیومدم تو نتونستم ببینم)  با مامان مینو و خاله مهنازت رفته بودیم خاله مهناز کلی سرگرمت کرد الانم استامینوفن خوردی و خوابیدی از صبح کلی برف اومده بود صبح که بلند شدیم همه جا سفید شده بود اینم عکست خاله مهناز گرفته ...
10 بهمن 1390

درد دل مادرانه

پسر عزیزم مامی باید 20 روز دیگه بره سرکار اصلا دلم نمی خواد تنهات بزارم باید همه فکرهامو بکنم ..... واقعا دلم نمیاد آخه تو هنوز خیلی کوچیکی عزیزه دلم همین الانم که دارم اینو می نویسم گریه ام گرفته مامان طاطا و مامان مینو می خوان ازت مواطیت کنند البته اگه بتونم ازت جدا بشم می دونم اونها هم کلی دوستت دارند و خوب ازت مواظبت می کنند ولی خب دیگه مامان بهاره و دلش .... اگه بهش اجازه بده واییییییییی نهههههههههههه کاشکی الان خواب نبودی بغلت می کردم و فشارت می دادم بردیا تو مال منی به هیچ کس نمی دمت می مونم خونه و ازتو مواظبت می کنم و کارهای خونه رو انجام می دم هورااااااااااا ...
10 بهمن 1390

خیلی خوشحالم ...........

پسر عزیزم نمی دونم چرا اینقدر خوشحالم ............. یه روزی که بزرگ شدی و تونستی درک کنی می فهمی که چرا اینقدر خوشحالم که تورو دارم از خدای مهربون که تورو به ما داد می خوام که همیشه تورو حفظ کنه برای ما و ما بتونیم همه کاری برات بکینم بردیا جونم وقتی بهت فکر می کنم خیلی حالم خوب می شه اینقدر که انگار بزرگترین خبر خوب دنیا رو بهم دادند ازت می خوام وقتی بزرگ شدی توام ما رو همین قدر دوست داشته باشی و همیشه کنار ما باشی و حرف مامانی و بابایی و رو خوب گوش بدی و بدونی که ما هیچ وقت دوست نداریم ناراحتی تورو ببینیم و همیشه مواظبتیم . آخیش چقدر دوست داشتم اینارو بهت می گفتم عزیزم نمی دونم چه جوری بدون تو تا الان زندگی می کردم ؟؟؟ خیلی...
9 بهمن 1390

کار بسیار عجیب از تو

امروز من وبابایی خواستیم یه مقدار راحت باشی و پوشک نداشته باشی که زیراندازت رو گذاشتیم رو زمین و یه شورت مردونه اسلیپ پات کردیم و من خواستم ازت عکس بگیرم که دیدم آقا بردیا تو 128 روزگیش داره غلت می زنه من که یه دفعه جیق کشیدمو بابایی رو صدا زدم ( بیا ببین این پسره خیلی پرورو تشریف داره اااا داره می چرخه ... ) وای عزیزم باورم نمی شه که همین جوری زود زود داری بزرگ می شی می ترسم زود دلم تنگ بشه برای این روزهات قربونت برم اینم از عکسهاش ...
6 بهمن 1390

بردیا در سرزمین جادوئی ............

سه شنبه 4بهمن تعطیل بود و من به سرم زد ازت عکس بگیرم ولی نه مثه همیشه عکس های معمولی خلاصه با بابایی به کمک همدیگه این بلاهارو سرت آوردیم و بقیش این عکسهایی که می بینی ........... اینم یه چندتا عکس کلاسیک از آقا بردیای 127 روزه ...
6 بهمن 1390

پسرم بهتر شده هوراااااااااا

بردیا خان تقریباً چند روزه که حالت خیلی بهتر شده منظورم همون ریفلاکسته الهی شکر همش دعا می کردم دلم می خواست زود خوب بشی تا بتونم یه خورده تکون تکونت بدم باهات بازی کنم آخیییییش دیگه می تونم الهیی همه نی نی های مثه تو زود خوب بشن چون واقعاً هم برای خودت سخت بود هم ما   الان دلار 2200 تومن شده وسکه بهار آزادی 1 میلیون از هفته پیش تا الان سعودی رفته بالا قیمتاشون من وبابایی هم از ترسمون رفتیم چندتا کارتن شیرخشک خریدیم برات جووووووووووون یه وقته پشل ما گرسنه نمونه ............ دوستتت دارمممممممممممم ...
3 بهمن 1390

کدوتنبل

بردیا جونم امروز 1 قاشق کدو تنبل خوردی در حد تست ولی کلی خوشت اومدی آقا ............ از 26 دی هم مولتی ویتامین می خوری البته به زور از مزه و بوش خوشت نمیاد .   دیشب خونه دائی مسعودت بودیم تولد دختر دائیت ساینا جون بود یه عالمه منو اذیت کردی نه می خوابیدی نه تو کریرت می موندی فقط تو بغل مامی بودی عشقم از سر و صدات می ترسیدی و می زدی زیر گریه عزیزم منم پنبه کردم تو گوشت تا صداهارو کمتر بشنوی اینجوری یه خورده خوابیدی لوس مامان ...... یه خبر بد : فردا واکسن داری واییییییییییییییییییییییییی ...
1 بهمن 1390