بردیا زرنگم می شینه ........
امروز صبح مامان طاطا اومد یه سری به ما بزنه داشتیم با همدیگه حرف می زدیم و توام بغل من بودی که همین جوری گذاشتمت رو مبل که امتحان کنم ببینم می شینی یا نه که مامان طاطا هم همش می گفت نه نذار زوده الان که نمی شینه به مهره هاشم فشار میاد که یه دفعه مارو سوپرایز کردی و نشستی من کلی جیغ زدم و ماما طاطا هم هی می گفت ماشاءا... تازه یه کممم نشستی تقریبا 10 دقیقه شد اینم از عکساش پسر خوشگل و زرنگم آفرین یعنی عاشقتمممممممممممممممم 11 اسفند 1390 آقا بردیا زرنگ تو سن 5 ماه و 13 روزگیش نشست. ...
نویسنده :
مامانه بردیا
13:06
خونه تکونی
از سه روز پیش خونه تکونی و شروع کردیم تا دیروز که بالاخره تموم شد البته یه مقداریش مونده اما کارهای اصلی تموم شده فقط مونده ملحفه ها و فرشها ..... مامان مینو اومده بود کمکم البته بیشتر تو رو نگه داشت منم کارهارو انجام دادم پارسال نتونستم زیاد کاری بکنم آخه تو سه ماهه تو دلم بودی عزیزم. پسر گلم تازگی ها صداهای عجیب و غریب از خودت در میاری مثه استارت زدن ماشین عه عه عه عه 5 شنبه هفته پیش رفتیم خیابون بهار برای جنابعالی لباس عید خریدیم کلی لباس داریا ولی خب به خاطر شگومش رفتیم و برات خریدیم عجب تبپی زدی بردیا کلی دخترها عاشقت می شن ههههههههههه راستی مامانی هم دیگه سرکار نمی ره و پیشت می مونه قربونت برم اینم ی...
نویسنده :
مامانه بردیا
13:45
بازم ذکتر
دیروز یعنی 29 بهمن 90 من و مامان طاطا و تو رفتیم دکتر تکیار آخه چند روزی بود که دوباره بالا میاری و نا آرومی می کردی و شبها خواب نداری عزیز دلم خلاصه دکتر شیرت رو عوش کرد و شیر رژیمی به نام ایزومیل بهت داد خدا کنه بهت بسازه و مشکلت رفع بشه عزیزم خیلی نگرانتم وزنت : 200/7 کیلو قدت : 63 دور سر : 41 بود عزیزم الانم داریم دوتایی فریدون فروغی گوش می دیم و توام زدی زیر آواز روحش شاد.............. تو بزرگی مثه اون لحظه که بارون می زنه تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه تو مثه خواب گل سرخی لطیفی مثه خواب من همونم...
نویسنده :
مامانه بردیا
10:03
بردیا جونم 5 ماهگیت مبارک
امروز هم رسید ....... پسرم امروز 28 بهمن 1390 پنج ماهگیت تموم شد به سلامتی و وارد شش ماهگی شدی . چند روزی بود که خونه نبودیم و رفته بودیم پیش بابا منصور و مامان طاطا آخه داشتیم خونه رو سمپاشی می کردیم که کم کم بعد خونه تکونی عید رو شروع کنیم کلی بهت خوش گذشت و کلی لوست کردن نمی ذاشتن حتی یه کوچولو گریه کنی مامان طاطا هم کلی بهت رسید و آب سیب و لیمو شیرین و سرلاک هم خوردی (البته به کمک مامان طاطا و بابا منصور) خلاصه اینکه مامان و بابای بابایی خیلی خیلی دوستت دارند منم از فرصت استفاده کردم و رفتم یه سر بیمه دنبال کارهام راستی از 26 بهمن شیرخشکت رو دکترت عوض کرد و الان شیر آپتامیل می خوری من برم یکم استراحت کنم چون همین الان از استخ...
نویسنده :
مامانه بردیا
13:21
نی نی پارتی 20 بهمن 90 خونه پرنسس آوا
پنجشنبه 20 بهمن با همدیگه رفتیم نی نی پارتی دوباره البته این دفعه خونه پرنسس آوا خانوم خیلی خیلی خوش گذشت تمام دوستهای تابستون 90 تو بزرگتر شده بودن و کارهای جدید می کردند مثلا آقا رادین می نشست آقا مانی بلند بلند می خندید و بازی می کرد ژوانا خانم همش می پرید بالا پائین و آقا صدرا هم که همسن خودته بیشتر کارهاتون مثه هم بود خیلی هاشون هم سوپ و سرلاک می خوردند وای همه یه تغییری کرده بودند خلاصه ....................... ان شاءا... همتون موفق باشید تو زندگی آیندتون ...
نویسنده :
مامانه بردیا
13:28
عادت های خوب
تازگی ها کشف کردم که چند تا عادت خوب داری............ 1- وقتی داری شیر می خوری حتما باید دست من و بگیری و بازی کنی. 2- صبحها وقتی بیدار می شی قبل از هر کاری باید باهات بازی کنم و ورزشت بدم. 3- به تلویزیون علاقه زیادی داری. 4- گاهی وقتها که خوابت نمی بره وقتی برات شعر می خونم زود می خوابی. حالا فعلا همیناست........... راستی من و بابایی رو خیلی خوب می شناسی حتی اگه چند لحظه من و نبینی دنبالم می گردی قربونت برم . تازگی ها این دست خوردنت داره اذیتت می کنه چون وقتی بعد از شیر شروع کنی دست خوردن یه خورده بالا میاری ...... دیگه اینکه همه چیز رو می بری تو دهنت وایییییییییی از دست تو بابایی به این نتیجه رسیده که تو ب...
نویسنده :
مامانه بردیا
13:35
داد و بی داد
امروز وقتی صبح از خواب بیدار شدی طبق معمول منم بیدار کردی و مامی مثه همیشه شما رو ورزش داد و برای خودش قهوه درست کرد و جنابعالی رو گذاشت تو کریر که TV ببینی تا خودش هم کارهاشو انجام بده که دید آقا بردیا سوزنش رو جیق و داد و فریاد گیر کرده و دیگه از آواز خوندن خبری نیست البته نه حالت گریه ها خیلی عادی بودی ولی داد می زدی خودتم با تعجب به صدای خودت گوش می دادی خلاصه هر روز من منتظر یه کار جدیدم از تو عزیزه دلم ...
نویسنده :
مامانه بردیا
1:24
پشملی پرو می شود
من نمی دونم آخه چرا اینقدر زود زود می خوای بزرگ بشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامان جان شما هنوز 4 ماه 12 روزت شده نباید این کارهارو بکنی چشم می خوری آهان فکر کنم می خوای زود به مامان کمک کنی ؟؟؟!!!! چند روز پیشها خواستم بهت شیر بدم یه دفعه شیشه رو از دست من گرفتی و خودت شروع کردی به خوردن وای ولی خدائی حال کردم که اینقدر زرنگی ماشاءا... بردیا همه چیز ما شده دیروز بابایی می گفت خیلی دوستت داره و خیلی بهت عادت کرده وقتی که می ره سر کار همش به فکر توئه ............ ما به این نتیجه رسیدیم چه جوری بدون تو تا الان زندگی می کردیم ؟؟؟ اینم عکش ....!!!!! ...
نویسنده :
مامانه بردیا
18:19







