بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه سن داره

برای پسرم بردیا

2 ماه ونیمگی

پسر عزیزم امروز دو ماه و نیمت شد چند روزه که همش دستت رو می بری سمت دهانت و می خوریش با لدت ............... الهی قربونت برم همچین با هوس می خوری که انگار خیلی گرسنت شده . فردا شب تاسوعاست و شما سغا شدی . مامان مینو برات لباسشو خریده اینم عکسش دیگه داری خیلی دقت می کنی به من وبابایی و محیط اطرافت و دیگران . نگاه کردنت به ما دقیق شده و ما رو می شناسی باهان که حرف می زنیم ذوق مکنی و می خندی از ته دل و سرت رو هم از روی بالش بلند می کنی عزیزم فکر کنم هر روز باید منتظر یک چیز جدید از تو باشم مامانی خیلی دوستت دارههههههههه   ...
13 آذر 1390

واکسن 2 ماهگی

امروز 30 آبان با خاله مهناز رفتیم واکسن دوماهگیت رو زدیم خیلی دردت گرفت و گریه کردی من که نتونستم نگاه کنم ولی خاله مهنازت آرومت کرد و پاهات و نگه داشت الانم قطره استامینوفن خوردی و خوابیدی خدا می دونه تا شب چی کار کنی......؟؟؟؟؟؟؟ راستی مامان طاطا که مشهد رفته و مامان مینو هم رفته بیمارستان بستری شده برای گرفتن انسولین و هیچ کدوم از مامانی هات امروز پیشت نبودند منم از دیشب تا حالا کلی غصه خوردم که چی کار کنم با تو ولی خاله مهناز و تینا پیشمن .
30 آبان 1390

نی نی پارتی

امروز 28 آبان رفتیم نی نی پارتی خونه آقا هامون . خیلی خوب بود کلی بچه اونجا بود هم سن خودت همه متولد تیر مرداد شهریور 90 بودند. عزیزم کلی تازگیها می خندی و من و بابایی و می شناسی راستی دستت رو هم همش نگاه می کنی دوستت دارم عشقم اینم یه چند تا عکس از نی نی پارتی ...
30 آبان 1390

پسرم بردیا 1 ماهه شد

بردیا جونم 1 ماهه شدی عزیزم ........... 28 مهر 1 ماهه شدی تازه من و بابایی باهات حرف می زنیم می خندی و یه جورایی جواب مارو میدی و دل من و بابایی ضعف می کنه برای تو شبها بهتر می خوابی ولی خب 2 ساعت به 2 ساعت شیر می خوری کلی از لباسهات دیگه اندازت نمی شه . بردیا یه چند وقتی بود شیر زیاد بالا میاوردی و دکتر گفت ریفلاکس داری و من بهت شیر خشک مخصوص دادم تا 10 ساعت شیر مامانی و نخوردی یعنی بهت ندادم کلی غصه داشتم که شیر من و نخوردی ولی دوباره مامانی بهت شیر می ده انگار ارتباط قلبی بیشتری با هم داریم وقتی تو شیر می خوری اینم عکس 1 ماهگیت قربونت برم .................. ...
2 آبان 1390

روز بیستم

امروز 20 روزه شدی پسرم امروز برای اولین بار وقتی داشتم باهات حرف می زدم خندیدی ........... قربونت برم عزیزم هر روز که میگذره بزگ شدنت روز احساس میکنم خداوند بزرگ تورو برای من و بابایی نگه داره شبها خوابیدنت بهتر شده و کمتر از خواب بیدار می شی ..... روز صورتت کلی جوش زده که دکترت گفت شاید به چیزی حساسیت داری جمعه شب 15 مهر با بابایی و مامان مینو رفتیم رستوران تو توی کریرت خواب بودی ولی تا غذاهایی که سفارش داده بودیم آماده شد ناقلا توام از خواب بیدار شدی و من غذارو به جای دهنم گذاشتم تو گوشم  دوسست دارم فسقلی اینم عکس اولین بیرونش   ...
19 مهر 1390

روز چهاردهم

امروز 10 مهر یعنی چهارده روزگیت بردیا جان . من و شما و بابایی مامان طاطا و مامان مینو و خاله مهناز رفتیم شمارو ختنه کردیم نمی دونی چیکار کردی بیمارستان و گذاشتی رو سرت خیلی گریه کردی منم پابه پای تو گریه می کردم دیگه صدات تغیر کرده بود نمی دونی چقدر برام سخت بود صدای گریهاتو می شنیدم و نمی تونستم کاری بکنم ولی خب دیگه راحت شدی و کاری بود که باید می کردیم و مسلمون مسلمون شدی عزیزم ...
19 مهر 1390