بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه سن داره

برای پسرم بردیا

کارهای جدید

پسر خوشگلم مامانی رو هم مریض کردی اینقدر حال من بد شد که بابایی یه روز نرفت سرکار و مواظب ما بود امروز هم آخریم آمپولم رو زدم...... چند روز کارهای جدید انجام می دی مثه لباساتو که میزارم جلوت می کشی رو سرت اینقدر بامزه این کارو انجام می دی که نگو یه کار جدید دیگه هم وقتی بغل بابایی باشی بهت بگم بیا خودتو ول می کنی سمت من و میای بغلم وای روزی که این کارو کردی دیروز بود کلی فشارت دادم کار دیگه وقتی یه چیزی مثه پیشبندات میزارم رو سرت از روی سرت برش میداری کار دیگه کلی فضول شدی و همش می خوای همه چیزو بگیری خیلی هم شیطون شدی و همش بازی می خوای کار دیگه الکی سرفه می کنی و تا من یا بابایی می گی آخ آخ بهمون می خندی خلاصه خیلی خیلی دوستت دارم بابایی ...
15 فروردين 1391

اولین مریض شدن بردیا

دیشب ساعت 4 صبح خیلی تب داشتی بابایی من و بیدار کرد گفت که تب داری ما هم بردیمت بیمارستان گوشت اوفونت کرده بود و ریختع بود به سینه ات از دیروز صبح هم سرفه می کردی الهی مامان قربونت بره اینقدر قوی هستی و گریه نمی کردی که من نفهمیدم مریض شدی الانم آنتی بیوتیک می خوری بمیره مامان که تو رو مریض نبینه .
10 فروردين 1391

اولین عیدت مبارک عزیزم

                  بالاخره زمستون رفت و سال 90 تموم شد سالی که خداوند مهربون تورو بهم داد ازش ممنونم و خدارو صد هزار مرتبه شکر که تو صحیح و سالم و شیطونی............                                       عیدت مبارک پسر قشنگم اولین روز رفتیم خونه مامان مینو همه دخترخاله و دختر دائی هاتو خاله هات و دائی هات و شوهرخاله هاو زندائیت اونجا بودن از در که وارد شدی همه ...
4 فروردين 1391

بردیا تب دارد

بردیا جونم شب واکسن 6ماهگیت یعنی دیشب خیلی تب داشتی مثه یه سیب قرمز شدی بودی به بابایی گفتم بردیا رو بزاریم تو هفت سین مثه سیب قرمز خوشرنگ و خوشمزه شده الهی مامی بمیره برات که هم پات درد می کرد هم بی حال بودی اینم از آخر سال ما اون از اون چشم من اینم از واکسن تو ......... ...
29 اسفند 1390

عکسهای آخرین روز سال 90

امروز 29 اسفند 1390 آخرین روز سال 90 بابایی بردت تو حیاط آخه آفتاب خوبی افتاده بود تو حیاط حالت هم بهتر شده و تبت قطع شده عزیز دلم شب می ریم خونه مامان مینو تا سبزی پلو با ماهی شب عید بخوریم دیشب هم بابا منصور اومد و برات عیدیت رو آورد آخه امروز صبح رفتن شمال و تا 5 عید نیستن. ...
29 اسفند 1390

واکسن 6 ماهگی

امروز مامان مینو و دائی علی اومدن دنبالمون و رفتیم واکسن 6 ماهگیت رو زدیم عزیزم..... یه خورده گریه کردی و زود آروم شدی از ساعت 10 هم که اومدیم خونه برات کمپپرس یخ گذاشتم و قطره استامینوفن دادم بهت خدارو شکر الان خوبی راستی امروز 6 ماهت هم تموم شد قربونت برم پس فردا هم عید و دارم سفره هفت سین و می چینم بابایی هم 4 تا ماهی خردیه بود که 3 تا مردن طفلکیا......                                                ...
28 اسفند 1390

اولین آتلیه

دیروز 25/12/90 من و تو بابایی و ساینا رفتیم آتلیه که ازت کلی عکس گرفتیم با لباس عیدت و کلی فیگورهای خوشگل خوشگل حالا عکسات آماده بشه حتما میذارم تو وبلاگت امروز هم که چنگ زدی تو چشم مامی الان 4 ساعت گذشته هنوز خوب نشده همین جور می سوزه و اشک میاد فردا هم وقت واکسنته نمی دونم با این چشمم چی کار کنم 3 روز دیگه هم عید نوروزه واییییییییییی چشمم مامان مینو هم اومده پیشمون چون واقعا چشمم باز نمی شه حالا دیگه مامی و میزنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   واییییییییییییییییییییییییییییییییییی چشمممممممم ...
26 اسفند 1390

اولین سوپ

امروز یعنی 23 اسفند 90 به عبارتی چهارشنبه سوری اولین سوپ رو میل کردین. مواد سوپ : ماهیچه گوسفند - سیب زمینی - هویج - گشنیز - برنج بردیا خیلی سوپ و دوست داشتی حالا به مرور زمان همه چی به سوپت اضافه می کنم قربونت برم راستی امروز با مامان طاطا دکتر هم رفتیم همه چیزت عالی بود فقط زیاد قد و وزن اضافه نکردی قد : 64     وزن : 800/7 شب هم مهمونی دعوتیم خونه خاله بابایی به مناسبت چهارشنبه سوری .   ...
23 اسفند 1390

بردیا در آخرای 6 ماهگی

پنجشنبه 18 اسفند تولد بابایی بود که من برای خودمو بابایی تولد گرفتم البته یه جورایی تولد 6 ماهگی شما هم بود همه خاله ها و دائی ها و مامان مینو بودن کلی خوش گذشت عزیزم توام کلی پسر خوبی بودی . کمتر از 10 روز مونده تا عید نوروز . راستی مامی بهت آب میوه داده و تو خیلی خوشت اومده از میوه ها هم عاشق نارنگی و موز شدی برات پوره هلو هم گرفتم که شکمت خوب کار کنه آخه یبوست شدی هههههه اینم چند تا عکس از آخرای 6 ماهگیت ...
20 اسفند 1390