بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 29 روز سن داره

برای پسرم بردیا

تولد لیلیا خانم و آقا رادین

چهارشنبه 14/4/91 تولد لیلیا خانم دعوت بودیم و به شما و به ما خیلی خوش گذشت عمه بابایی و دختر عمه های بابایی و آرین کوچولو هم بودند خیلی شیطونی کردی قربونت برم دیگه تولد بازی و می شناسی و برای بادکنک و کاغذ رنگیها ذوق می کنی         و فردای اون روز یعنی 15/4/91 هم تولد آقا رادین دعوت بودیم با حضور بابایان اولین بار بود با دوست جونات و باباهاشون مهمونی می رفتیم همیشه شما کوچولوها بودیم و مامانا اونجا هم خیلی خوش گذشت خیلی همه چیز زیبا و بود به همه خوش گذشت مخصوصا شما کوچولوها... ...
16 تير 1391

اولین مو کوتاه کردن

چند هفته بود که دیگه موهات می رفت تو چشمات از بس که بلند شده بود هی من می گفتم موهات باید کوتاه بشه و بابایی هم می گفت نه اصلا باید موهاش بلند تا الان که تو خواب داشتم نخنهات رو می گرفتم یهو بسرم زد که یخورده هم موهات و کوتاه کنم که واییییییییییییییییییییییییی زیاد کوتاه کردم شب بابایی بیاد کله من و می کنههههههههههههههههه خدایا چی کار کنم کلاه بزارم سرت وای نمی دونم اینم از عکست ولی خدائی خیلی بامزه تر و شیطون تر شدی (البته یه خورده هم کوتاه و بلند زدم دیگه بدتررررررررررر) ...
12 تير 1391

مامان و بابا

٥شنبه 8 تیر من و بابایی رفتیم شام بیرون شما پیش مامان مینو بودی رفتیم رستوران استخر پارک ونک واقعا غذاش خوب بود ولی اونجا من و بابایی همش تورو می خواستیم هر نی نی رو که می دیدم دلمون بردیا چوچولومونو می خواست همش شعرایی که برات می خونیمو اونجا با هم زمزمه می کردیم الهی قربونت برم که اینقدر جای خالیت دیوانه کنندست پسرم بدون تو واقعا هیچ جا بهمون خوش نمی گذره ولی خب من و بابایی هم احتیاج داریم گاهی وقتها تنها باشیم  بعد از رستوران رفتیم در جستجوی شیرخشک جدیدت که هیچ جا پیدا نمی شه بالاخره یه داروخانه شبانه روزی پیدا کردیم و هر چی که داشت خریدیم واقعا بهت می سازه و یبوستت برطرف شده شازده کوچولوی من     &nb...
11 تير 1391

جیییییییززززززززززززززه

                                     امروز به گفته دکتر جنابعالی قند عسلم نوع شیر خشک شما به علت ی.ب.و.س.ت عوض شد و شیر سوپرامیل می خورید از ساعت 8 روز 6تیر ماه بعد از اینکه شیر خشک شما با هزار مصیبت پیدا شد با بابایی و دیبا (دختر خالت) رفتیم مغازه علی دائی و بابایی برای من یه گوشی برای خط کارم خرید اونجا کلی همکارای دائی علی باهات بازی کردن دست به دست رفتی تو مغازه ها که من یهو قاطی کردم به بابایی گفتم نزار ببرنش آره قربونت برم که اینقدر شیرینی همه می خورنت . ...
7 تير 1391

عشق منی

  بردیا در ماه و روزگی بردیا عشق مامان خیلی بامزه ای یه کارهایی می کنی متفاوت از بچه ها مثلا دست دستی کردنت فرق داره دوتا دستاتو می چشبونی به هم و هی تکون می دی اینقدر خنده داره که نگو هی من بهت یاد می دم که دستاتو باز کنی از هم ولی نه شما کار خودتو می کنی نمی دونم برات نوشتم یا نه عاشق بطری نوشابه ای مخصوصا وقتی که خالیه می گیری تو دستت و نشونه می گیری سمت ما و با یه صدای خشن می گی اووووووووووووووووو اونوقت من و بابایی می گیم وای وای وای (یعنی ترسیدیم) اونوقت تو دوباره همون کارو می کنی عزیزم 1هفته ای هست که وقتی بیدار می شی باید پتوت رو هم با خودت بیاری بیرون از تختت یعنی یه لحظه ازت جدا نیست هههههههه وقتی ...
6 تير 1391

دومین دندون

دیشب وقتی با قاشق زدم رو دندونت فهمیدیم دومین دندون هم شکر خدا دراومد یعنی دندون سمت راستت از پائین قربونت برم من که اینقدر آروم بودی فقط یه خورده نق زدی از کارهای دیگت بگم دستت رو می گیری به روروک و بلند می شی مثه یه مرد ........ ولی همچنان از چاردست و پا و سینه خیز خبری نیست دیگه اینقدر بابایی هستی که حتی از بغل من هم می پره تو بغل بابا نیما خیلی دوستت دارم  تو عزیز دلمی ...
4 تير 1391

پایان 9 ماهگی

دیروز 28 خرداد 9 ماهت تموم شد تازه برای اولین بار دوتایی رفتیم دکتر بدون بابایی دکترت خیلی راضی بود از وزن و قدت کلی هم باهات بازی کرد توام بهش می خندیدی وزن: 600/9 قد 69 امروز عید مبعث بود و بابایی دیشب تو اتاق شما خوابید و من تاصبح راحت خوابیدم (آخه روزهای تعطیل بیشتر بابایی پیشت می خوابه) صبح که بیدار شدم و مشغول صبحونه درست کردن بودم که دیدم بیدار شدی و پشت سرهم می گی بابا بابا بابا بابا وسطاش یه ماما هم می گفتی قربونت برم من که اینقدر خوشمزه ای بعد صبونه خوردیم و رفتیم خونه بابامنصور و مامان طاطا عید دیدنی بابا منصور خیلی دوستت داره توام همش موهاشو می کشی ای شیطون بلا مامان طاطا هم که یه لجظه زمین نمی زارتت این مامان بزرگات خیلی تو...
30 خرداد 1391

بردیا شیطون

بردیا خیلی خیلی شیطون شدی یه مقدار هم نارحت به خاطر دندون دوم به امید خدا امروز فردا میاد بیرون تازگی ها یهو چند تا کار جدید پشت سر هم انجام دادی اول سرسری بعد نانای کردی الانم با دهنت صداهای عجیب قریب در میاری عاشق یه آهنگ رشتی شدی تا اونو میذاریم میرقصی و سرسری می کنی یه گوله نمکی بردیا نمی دونم چی کارت کنم همش به بابایی می گم بیا بردیا بخوریم تموم بشه پریشب روی زمین دراز کشیده بودی داشتم سرت رو ناز می کردم و شعر می خوندم برات که دیدم خوابیدی با یه مدل خواصی مثه آدم بزرگا قربونت برم که اینقدر ادا داری ...
23 خرداد 1391

دردل با خدا

من و بابایی عاشقتیم بردیا ..... هر روز خدارو شکر می کنیم به خاطر تو              خدایا ای خدای مهربون ازت می خوام بردیای مارو حفظ کنی از شر تمام بدی های دنیا و عاقبتی روشن و بلند براش رقم بزنی خدایا به بزرگیت قسم که از این هدیه بزرگ و با ارزش به خوبی نگهداری کنیم                                     ...
16 خرداد 1391