بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 29 روز سن داره

برای پسرم بردیا

بردیا بزرگترین آرزوی من

چند کلمه مادری و پسری ............ ای بزرگترین آرزوی من ای زیباترین هدیه خدا   ای با شکوه ترین معجزات ای ماندگار ترین خاطره ای عاشق ترین عاشق ها ای روح من ای جسم من ای خون من ای تمام تلاش من ای جوانی من ای عمر من همه از آن تو همه برای تو و فقط و فقط چند لحظه در آغوش کشیدن تو برای من   دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم ای گرمای وجودم ای آرامشم                  ای زندگیم           ...
23 آذر 1391

بردیا عسلی چندتا کلمه می گه

پسر خوشگل و نازم چندتا کلمه حرف می زنی به غیر از مامان و بابا و د د و آبه می گی - چایی لاک نارنگی سگ دایی الو قند - الهی مامان فربونت بره که ماشالا به این هوشت کلمه های دیگه رو هم که بهت می گم شاید نتونی بگی و صداشو در میاری نمی دونی چقدر خواستنی هستی هر کسی که 1روز نبینتت دیونه می شه اگه برم خونه مامان مینو ، مامان طاطا صداش در میاد اگه بریم خونه مامات طاطا صدای مامان مینو و بقیه در میاد وای نمی دونم چی کار کنم یا هر روز این ور و اون وریم یا میان خونمون مامان بابایی که چون نزدیکتره بهمون تقربا یه روز در میون میاد گ اهی وقتها هم با عمه نیکات میاد و با کلی خوراکی تینا که تقریبا هرروز باید ببینتت مامان مینو و خاله هام تقریبا چند روز یکبار هم...
23 آذر 1391

کارهای جدید در 15 ماهگی

پسر خوشگل و نازم از شیطونیات بگم که نگو از هوشت بگم که نگو از مهربونیات بگم که نگو ...... هر لحظه که چشمم رو این ور می کنم شما رفتی بالای مبل یا صندلی یا وسایل هات نمی دونی چه بلایی شدی تازه وقتی میام سمت فرار می کنی (البته در دستشویی هم باز باشه رفتی اونجا ) دیشب هم تو دستشویی خوردی زمین منم اینقدر گریه کردم بابایی هم دلداریم می داد می گفت باید مواظب باشی بردیا چوچولووووو خیلی زرنگ وبلاست.                                      ...
8 آذر 1391

عاشورا و تاسوعا 1391

بردیا گل پسرم محرم امسال هم گذشت من و شما رفتیم خونه خاله مهتاب چون همه اونجا بودن مثه سالهای پیش با این تفاوت که شما 1سال بزرگتر شدی عاشورا و تاسوعای پارسال شما 3 ماهت بود و هنوز ریفلاکس داشتی و من هم برای سلامتیت نذر داشتم و امسال ادا کردم. بردیا شیطون تر از هر روز پسرم ماشالا خیلی شیطون شدی و مامانی دیگه کم میاره اینقدر از صبح دنبال شما راه می ره قربونت برم خیلی باهوشی و کارهات همه جلوتر از سنت پیش می ره کلاغ پر می کنی من و صدا می کنی میگم وسایلت رو جمع کن می بری میزاری تو اتاقت وای دلم می خواد بخورمت نمی دونی اطرافیانت چیکار می کنن برات هم به خاطر جنابعالی زیاد مهمونی دعوت می شیم هم مهمون زیاد میاد خونمون قربونت برم ...
6 آذر 1391

بردیا شازده در پایان 14 ماهگی

عشقه مامان و بابا ماهش هم تموم شد هوراااااااااااا                  عزیزم چند روزی بود مریض بودی سرفه می کردی و رفتیم پیش دکترت آقای دکتر نریمان گفت حساسیت و یه خورده هم سینوزیت هات عفونت کرده و دارو داد بهت و و خیلی سفارش کرد که مواظبت باشم چون گفت پسر شما از اون شیطون هاست و خیلی هم باهوشه و شما بهش می گی جیزززززه دست نزن به گاز پیش خودش می گه نه همچین جیزززز هم نبود که می گن واییی مرده بودم از خنده انگار دکتر نریمان یه دوربین گذاشته تو خونه ما و کارهای تورو دیده همرو می گفت توام با اخم نگاش می کردی و دکتر گفت بردیا پیش خودش می گه این دکتره داره ...
27 آبان 1391

کارهای 13 ماهگی

                بردیا عسل مامان و بابا 28 مهر روز تولد خاله مهتاب ماهگیت تموم شد و شما هر روز باهوش تر زرنگ تر بامزه تر آقا تر و و و و می شی (بزنم به تخته چشم نخوری ) قدت : 76 و وزنت 500/10 ماشالا پسرم برای خودت یلی شده ای جونم مامان بهاره قربونت بره نمی دونی از صبح که پا می شی چقدر تو خونه راه می ری اگه دیر بجنبم با در حیاط و باز کردی یا داری از یه جا می کشی بالا واییییییییییی نمی دونی من و چقدر دنبال خودت می کشونی اجازه یه چایی خوردن بهم نمی دی فندک گاز دیگه داره خراب می شه اینقدر می زنی تازه وقتی بهت می گم کنترل تی وی و بده بدو بدو می ری و برام میاریش یا م...
9 آبان 1391

گل پسرم در 13 ماهگی

بردیا کوچولوی ما داری تند تند بزرگ می شی من و بابایی خیلی دوستت داریم بابا نیما عکس تورو برده تو ادارش و همش نگات می کنه و دلش ضعف می کنه برات منم که مثه همیشه مشغول رسیدگی به شما هستم از دیروز دارم بهت سانستول می دم که اشتهات زیاد بشه آخه چند روزکه کم اشتها شدی فکر کنم به خاطر دندونهای دیگه ست که دارن جوونه می زنن . امروز چند تا ازت عکس گرفتم چون  ماهت داره تموم می شه همش فرار می کردی خوب نتونستم ازت عکس بگیرم آخه از وقتی که راه افتادی یه جا بند نمی شی عشقم                 می دونم وقتی بزرگ بشی و مرد بشی من و بابایی بهت افتخار می کنیم عزیز دلم ...
23 مهر 1391

تمام هستی منی

بردیا پسر خوشگل و نازم با تمام وجودم دوستت دارم نمی دونی چه حسی دارم نسبت بهت از تمام چیزهای خوب دنیا بیشتر دوستت دارم از وقتی بابایی مغازه باز کرده من و تو خیلی کم می بینیمش شب ها دیر میاد حتی گاهی وقتها خوابی و اصلا نمی بینیش تازه دانشگاه بابایی هم شروع شده .... من و توام بیشتر وقتها خونه نیستیم یا میریم پاساژ مثه چند روز پیش سرزمین عجایب بودیم و کلی بازی کردی یا خونه مامان طاطا یا مامان مینو و خاله ها و دائی مسعود یا اونا بهمون سر می زنن به ما کلا تنها نیستیم ولی خوب جای بابایی پر نمی شه ولی چاره چیه من و توام باید کنار بیایم امروز جمعه بود 21 مهر و من اینقدر دلم گرفت یه بارونی هم زد پیش خودمون بمونه ها دلم برای بابایی تنگ بود شماهم...
22 مهر 1391

عشم راه می ره

9 مهر 1391 شروع کردی به راه رفتن دقیقا 12 روز بعد از تولدت 1سالگیت خیلی قشنگ راه می ری یعنی عاشق اون قدمهای کوچولوتم که یواش یواش برشون می داری و با احتیاط می زاری زمین اینقدر باهوشی که همش مواظبی نیفتی باورم نمی شه بچه ای که تازه راه بیفته ولی اینقدر احتیاط کنه که نیفته آخه تو یه دونه ای آخه تو آقا بودی آخه تو عشقی آخه تو نفسی ......                                      بازم اینترنت خونه قطع بود اما به خاطر تلفن آخه تلفنهامون قطع بود کابل برگردون بود و م...
21 مهر 1391