بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 28 روز سن داره

برای پسرم بردیا

خرید وسایل

19 خرداد با تمام مامانهای کلوپ مامانهای تیر مرداد و شهریور تو نی نی سایت و دوستهای آینده تو رفتم کافی شاپ خیلی خوب بود تقریباً 20 نفر بودیم البته با شماها 40 نفر ...... عزیزم تخت و کمد کاغذدیواری و موکتت هم آماده شد فقط میمونه پرده که اونم در حال دوخته نمی دونی چقدر اطاقت خوشگله فقط عزیزم تورو کم داره . چند روز پیش هم با بابایی رفتیم آتلیه کلی عکس گرفتیم تا هفته ی دیگه آماده میشه می خوام بزارم تو اطاقت که همه ببینن .... مامان مینو بقیه وسایلت رو که کم بود برات خرید عزیزم الان کلی وسایل داری . من و بابایی وقتی میریم تو اطاقت حس می کنیم که هستی واقعاً یه حالی می شیم وقتی به وسایلت نگاه می کنیم آقا بردیا هر روز که می گذره بیشتر وجودت رو حس ...
12 شهريور 1390

اولین مسافرت هوائی من و تو

پسر مامان داریم همه جا با هم میریم 5 خرداد با عمه نیکا و سمی (دختر خاله بابات) پانیذ دخترش رفتیم کیش خونه عابد و مونا  ولی بابا به خاطر امتحاناتش با ما نیومد .... تو هواپیما کلی ترسیده بودی کلی تکون خوردی آخه منم از هواپیما می ترسم .کلی اونجا بهمون خوش گذشت کلی جاها رفتم دریا رفتیم توی آب من که شنا می کردم  انگار توام شنا می کردی وروجک خان تازه تو کیش سرما هم خوردم ولی با این حال کلی خندیدم و خوش گذشت 9 خرداد هم برگشتیم . عزیزم از کیش کلی برات وسایل خریدم نمی دونی چقدر خوشگلن انشاءا.... زود زود میای همشونو استفاده می کنی کلی لباس برات خریدم کالسکه روروک کریر ساک وسایل پارک بازی وسایل بهداشتی و............ بیشتر وسایلت آبی رنگ ...
12 شهريور 1390

تولد منو بابایی

18 اسفند تولد بابات بود من و تو و دوستهای خودمو بابات سوپرایزش کردیم (من و بابا دایی علی ساناز یاسر ساناز جواد میثم علی آگاهی ) شام رفتیم درکه خیلی خوش گذشت تازه شب قبلش هم مامان طاطا برای من و بابات تولد گرفته بود اونم کلی خوش گذشت اولین تولد سه نفره ما بود .   ...
12 شهريور 1390

اولین بار که صدای قلبت رو شنیدم

چهارشنبه 27/11/89 رفتم دکترت و منو سونوگرافی کرد و من برای اولین بار تونستم ببینمت تازه صدای قلبت رو هم شنیدم وای نمی دونی چه حالی داشتم باورم نمی شد یه آدم یه موجود زنده توی بدن من داره رشد می کنه گریه ام گرفته بود دلم می خواست داد بزنم بگم این صدای قلب بچه منه همه گوش کنید ........ عزیزم هر روز بیشتر دلتنگت می شم که ببینمت تورو تو بغلم بگیرم و نازت کنم و ببوسمت خوشگلم تو الان 2.1 سانتی متری و 8 هفته و 4 روزت شده تو الان اندازه یه حبه انگوری ...... حبه انگور من دوستت دارم. ...
12 شهريور 1390

آخرین روز هشت ماهگی

امروز یعنی 24/5/90 آخرین روز از هشت ماهگی من بود به امید خدا خطر ریه به کلی دیگه از بین رفت و ریه تو پسرم کامل شده و اگر هر لحظه تشریف بیاری توی این دنیا شما صحیح و سالم به زندگیت ادامه می دی .... بردیا جونم ساک بیمارستانم رو بستم که دو دست لباس و شیشه شیر و شیر دوش پوشک پتو برای تو و یه مقدار لباس و خرت و پرت برای خودم دیگه باید از اول ماه 9 آماده ورود تو باشیم آخه توی اینترنت خوندم که فقط 5٪ از همه بچه ها سر موعد به دنیا میان بعضی ها زودتر و بعضی ها هم دیرتر. چند روز پیش با بابایی رفتیم برای شما چند تا کتاب داستان و شعر خریدیم امرو داشتم اونارو برات می خوندم با صدای بلند انگار که می فهمیدی چون بعد از کلی تکون خوردن وقتی کتاب هارو برات خون...
12 شهريور 1390

استراحت مطلق مامانی و خونه نشینی

چهارشنبه 5 مرداد ساعت 11 شب حالم بد شد درد عجیبی توی دلم احساس می کردم توام همش سفت می شدی مثه یه تیکه سنگ با بابا نیما و مامان مینو رفنیم بیمارستان اونجا با کلی آزمایش فکر کردند داری زودتر از موعد به دنیا میای.... خلاصه تا 5 صبح مارو نگه داشتند که ببینند قراره تو 8ماهگی به دنیا بیای یا نه که خدارو شکر علائم کم کم بر طرف شد و من و مرخص کردند ....  پنجشنبه یعنی فردای همون روز کلی مهمون داشتیم فامیلهای بابایی قرار بود بیان وسایل قشنگ تو رو ببینند که خودت حساب کن مامانت چه حالی داشت تا 5 صبح بیدار بودم و کلی آزمایش و بعد مهمون ....... خلاصه بگذریم عزیزم ولی اینو بدون که ما همه دوست داریم ببینیمت و بغلت کنیم ولی به موقعش چون عزیزم زودتر ا...
12 شهريور 1390

تاریخ به دنیا اومدنت

شنبه ٢٥/٤/٩٠ عصر رفتم پیش دکترم همه چیز خوب بود آزمایش دیابت برام نوشته ببینه قند دارم یا نه تاریخ زایمان رو هم گفت ٢٨ شهریور شبش هم با خاله ساناز و دوستامون رفتیم تاتر کلی خندیدیم خیلی خوش گذشت فکر کنم توام کلی خندیدی عزیزم . فکر کنم تا آخر مرداد برم سرکار چون توی خونه خیلی حوصله ام سر میره . تازگی ها خیلی منو میزنی انگار که بزرگتر شدی و ضرباتت هم قوی شده ولی این ضربه ها برای من خیلی لذت بخشه مامانی ، عزیزه دلم امروز ٢٨ تیرماه و تو دقیقاً  دو ماه دیگه پیش مایی و تو بغل ما عاشقتم جیگری ...
12 شهريور 1390