استراحت مطلق مامانی و خونه نشینی
چهارشنبه 5 مرداد ساعت 11 شب حالم بد شد درد عجیبی توی دلم احساس می کردم توام همش سفت می شدی مثه یه تیکه سنگ با بابا نیما و مامان مینو رفنیم بیمارستان اونجا با کلی آزمایش فکر کردند داری زودتر از موعد به دنیا میای.... خلاصه تا 5 صبح مارو نگه داشتند که ببینند قراره تو 8ماهگی به دنیا بیای یا نه که خدارو شکر علائم کم کم بر طرف شد و من و مرخص کردند ....
پنجشنبه یعنی فردای همون روز کلی مهمون داشتیم فامیلهای بابایی قرار بود بیان وسایل قشنگ تو رو ببینند که خودت حساب کن مامانت چه حالی داشت تا 5 صبح بیدار بودم و کلی آزمایش و بعد مهمون ....... خلاصه بگذریم عزیزم ولی اینو بدون که ما همه دوست داریم ببینیمت و بغلت کنیم ولی به موقعش چون عزیزم زودتر از موعد به دنیا میومدی تورو توی دستگاه میگذاشتن و این برای شروع خیلی بد بود شنبه 8 مرداد رفتیم با بابایی پیش دکتر خودم و بهم گفت دیگه نباید سرکار برم و باید توی خونه همش استراحت کنم تا این ماه 8 خطرناک سپری بشه منم از دیروز یعنی یکشنبه 9 مرداد دیگه نرفتم سرکار فقط به خاطر سلامت تو عزیزم تازه سونوگرافی هم داد که با بابایی رفتیم دوباره تور رو نگاه کردیم نمی دونی چه لبهایی خوشگلی داری بخورم من اون لباتو پسرم ،
سنت هم بین هفته 32-33 بود با وزن 2 کیلوگرم ....... یکشنبه هم دوستام اومدن خونمون کلی خوش گذشت فقط جای تو خالی بود قربونت برم امروز صبح ساعت 7 صبح اینقدر لگد و مشت به من زدی شیطون تا مامانو از خواب پروندی منم دیگه خوابم نبرد آقا بردیا .......... مامان و بابا خیلی دوستت دارنداااااا عزیزم مواظب خودت باش تا تقریباً 5/1 ماه دیگه ان شاءا... توی بغلمی


استراحت مطلق مامانی و خونه نشینی
