بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 28 روز سن داره

برای پسرم بردیا

روز چهاردهم

امروز 10 مهر یعنی چهارده روزگیت بردیا جان . من و شما و بابایی مامان طاطا و مامان مینو و خاله مهناز رفتیم شمارو ختنه کردیم نمی دونی چیکار کردی بیمارستان و گذاشتی رو سرت خیلی گریه کردی منم پابه پای تو گریه می کردم دیگه صدات تغیر کرده بود نمی دونی چقدر برام سخت بود صدای گریهاتو می شنیدم و نمی تونستم کاری بکنم ولی خب دیگه راحت شدی و کاری بود که باید می کردیم و مسلمون مسلمون شدی عزیزم ...
19 مهر 1390

روز دهم

صبح روز 6 مهر ساعت 5صبح بود که نافت افتاد و من برات نگهش می دارم تا بزرگ بشی ببینیش ...... دیروز بعد از 11 روز که مامان مینو پیش ما بود دیگه رفت خونشون نمی دونی چقدر گریه کردم مثه اینکه هنوز خودم بزرگ نشدم هنوز  آخه واقعاٌ هنوز نگهداری از تو برام سخته عزیزه دلم ولی خب دیگه باید عادت کنم چه می شه کرد امروز دو ماه که سرکار نمی رم واقعا سخته تو خونه نشستن ولی از وقتی که به دنیا اومدی سرم خیلی گرمه و نمی فهمم چه جوری صبح و شب می شه .... طبق معمول هم که شبها همش بیداری و نمی زاری من بخوابم البته یه جورایی دیگه عادت کردم اگه بدونی نفسهات چه بوی خوبی داره انگار که 100 سال که میشناسمت و بودی عاشقتم بردیا کوچولوی من ...
8 مهر 1390

روز موعود

بالاخره روز آخر فرا رسید عزیزم ............ 28 شهریور ساعت 8:30 صبح روز دوشنبه عشق مامان و بابا به دنیا اومد ........... بردیا جونم همش فکر می کردم وقتی به دنیا بیای چقدر حرف دارم که بزنم ولی واقعاً به عشقی رسیدم که حرف زدن در موردش بی فایدست اون روز وقتی توی اتاق عمل به دنیا اومدی و روی یه تخت کوچولو که فقط چند متر با من فاصله داشت گذاشته بودنت و تمیزت می کردن من فقط با صدای گریه تو گریه می کردم و دلم می خواست بیام و خودم همه کارهاتو انجام بدم تا زودتر بغلت کنم وای باورم نمی شد اونی اون ور تر از من داره گریه می کنه پسر منه ............. (بازم گریم گرفت.........) توی اتاق عمل 2 تا خاله مهربون (خاله آیدا و خاله سوگند) پیشم بودن و ...
5 مهر 1390

اولین حمام بردیا

بردیا روز شنبه 2 مهر برای اولین بار رفتی حمام البته با مامان مینو ............ آخه من هنوز جرات این کارهارو ندارم تازه هنوز تو خیلی از کارها ناواردم ولی خب دیگه باید همه این کارهارو یاد بگیرم تا مامی خوبی برات باشم نخودچی من امروز دوشنبه 4 مهر 1هفتت شد باورم نمی شه که این 1هفته چه جوری گذشت اینقدر با حضورت من و سرگرم کردی که اصلا نفهمیدم که 1هفتست که من از خونه بیرون نرفتم آخه برای کارهای واکسن و دکتر و این حرفها هم بابایی با مامان طاطات و تو می رفتین و من و مامان مینو خونه می موندیم . از اون روزی که به دنیا اومدی مامان مینو پیشمه خدا خیرش بده همش می ترسم اگه بره من باید چی کار کنم با این همه مسئولیت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینم عکس اولین ...
5 مهر 1390

کمتر از 12 ساعت مونده تا دیدنت پسرم

عزیزم من آماده شدم برم بیمارستان قربونت برم امشب بستری می شم تا فردا عمل بشم باورم نمی شه که راستی راستی فردا می بینمت فقط آرزوی سلامتیت رو دارم از خداوند می خوام هرچیز خوب رو تو وجودت گذاشته باشه عزیزم مامان مینو هم اینجاست داریم حاضر می شیم که بریم یه خورده استرس دارم ولی خب طبیعیه بابایی هم داره کارهای فردا رو انجام می ده مامانی من فردا در آغوش می گیرمت دوسسسسستتتتت دااااارررررمممم ...
27 شهريور 1390

فقط 2 روز دیگه مونده تا دیدنت قند عسلم

غزیز دلم فقط دو روز دیگه مونده تا بغلت کنم و ببوسمت دل تو دلم نیست وقتی بهت فکر می کنم . وقتی به اینکه منو بابایی از تنهایی در میایم و خانواده 2 نفری ما می شه 3نفر ............. پسرم تو الان به خدا از همه ما بیشتر نزدیکی ...... از خدا بخواه که به همه ما سلامتی و روزیه زیاد بده و از همه مهمتر سلامتی خودت ............. دل همه آب شده برای دیدنت .. همه بهم می گن یعنی بردیا چه شکلیه ؟؟؟ شبیه مامانشه یا باباشه یا ..  ولی باور کن برای من و بابایی فقط سلامتی تو مهمه و بس ..... الهی قربونت برم ما منتظرتیم همه وسایل رو آماده کردیم با بابایی همه کارهارو انجام دادیم دیگه تقریباً فقط مونده قدم مبارک شما گل پسر.... امشب خونه...
26 شهريور 1390

آخرین بیرون دونفره من و بابایی

پنجشنبه ١٧ تیر با بابایی تصمیم گرفتیم بریم شام بیرون و بابا نیما گفت کجا بریم من گفتم بریم درکه آخه دلم یه جای ختک می خواست گفتم شاید الان اونجا خنک باشه ..... خلاصه رفتیم خیلی شلوغ بود ولی تونستیم جای پارک گیر بیاریم و یه جایی بریم بشینیم و شام بخوریم عزیزم خیلی خوش گذشت ان شاءا... هر چه زودتر بتونیم سه نفره بریم بیرون قربونت برم روز قبلش هم رفتم پیش دکترم و گفت همون روز ٢٨ شهریور منتظرت باشیم اما اگه یه وقت حالت اوِژانسی پیش اومد برم سریع بیمارستان ولی خودمم هم فکر نمی کنم زودتر از ٢٨ شهریور بیای بعد از دکتر هم رفتم خونه خاله مهناز با مامان مینو شب خوابیدیم آخه خاله مهناز تنها بود عمو احمد و بچه ها رفته بودن طالقان ...
19 شهريور 1390

دلتنگی مادری ........................

عزیز دلم شبها اصلا نمی تونم بخوابم فکر کنم بیشتر از استرس باشه وگرنه تو که خوبی خدارو شکر.... مثه امشب دیدم خوابم نمی بره دلشوره دارم همش فکرهای عجیب میاد سراغم که نکنه تو این 10 روز که دکترم نیست یه وقت ....... یعنی کلاً می ترسم که زودتر به دنیا بیای مخصوصاً که فهمیدم بیشتر یچه هایی که زودتر به دنیا میان زردی می گیرند ...... خلاصه یاد یه فال افتادم که مخصوص خودمه و همیشه بهم راست می گه نمی دونم راسته یا نه و لی برای من که راست بوده تا الان رفتم سراغ اینترنت و فال گرفتم :   به زودي گره ي كارت باز ميشود و به هر خواسته اي كه داري ميرسي  كسي به زودي به جمع خانواده ي شما افزوده شود دوستان خوبي داري به وقت نياز با آنه...
16 شهريور 1390

آخرین سونوگرافی

عزیز دلم امروز 13/6/90 رفتیم سونوگرافی و دوباره روی ماهت رو با بابایی دیدم ماشاءا... 850/2 کیلوگرم وزن داری که تا دو هفته دیگه بیشتر هم می شی  بعد از سونوگرافی با بابانیما رفتیم مغازه دایی علی اونجا آرش و دیدیم که عکس دخملشو نشونمون داد آرمیتا رو که واقعا با مزه بود یه عالمه لپ داشت بعد از اونجا رفتیم جمهوری و یه دوربین خیلی خوب خریدیم که وقتی شما تشریف آوردین عکسهای خوشگل خوشگل ازت بگیرم  پسرم می دونی که تقریباً دو هفته دیگه شما تو اتاقت می خوابی و دیگه تو دل مامی نیستی دوست ندارم ازم جدا بشی ولی برای اینکه بتونم بغلت کنم و ببوسمت باید بیای بیرون من و بابایی خیلی دلتنگیم که زودتر تموم بشه این دو هفته و صدای گرمت بپیچه ت...
13 شهريور 1390

نزدیک شدن به روز موعود

سلام عزیزم اول باید بگم که تقریباً 17 روز بیشتر نمونده تا دیدن تو .............. سه شنبه 8 شهریور رفتم پیش دکترم و بهم نامه داد که هر لحظه اگر حالم بد شد برم برای بستری بیمارستان . تازه دکترم هم ار 18 تا 26 شهریور نیست مسافرت میره ولی یه دکتر خوب بهم معرفی کرده . اگه به امید خدا اتفاقی نیفته تا 28 شهریور انشاءا... 27 می رم بستری می شم ساعت 10 شب تا فردا صبحش عمل بشم . راستی نی نی آنا دوستم به دنیا اومد 10 شهریور یه دختر ناز به نام آرمیتا .......... چند روزه که خیلی دلم درد می کنه البته دلپیچه ولی خب دیگه آخراشه و هزار ناراحتی ولی در کل من حاملگی راحتی داشتم قربونت برم زیاد منو اذیت نکرده راستی اینم بگم تا پای کامپیوتر می شنم اینقدر ...
13 شهريور 1390