بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 28 روز سن داره

برای پسرم بردیا

سه ماهگی ( یا همون 1 سالگی بوجود اومدنت عزیزم(

بردیا جان پسر گلم سه ماهت هم تموم شد شما الان 1سال که بوجود اومدی...... روز به روز داری هوشیارتر بامزه تر خوشگلتر می شی پسر گلم وقتی مامان اسباب بازی میاره سمت با دستهای کوچولو اونو لمس می کنی و می بری سمت دهنت تازه حالت هم بهم می خوره از مزه اسباب بازی فکر کنم دستت خوشمزه تره چون بیشتر دستت رو می خوری ریفلاکست هم بهتر شده اما هنوز بعد از شیر خوردن مقداریش و بالا میاری بازم دکتر بردمت این دفعه شیر خشکت رو عوض کرد آقای دکتر گفت شاید به شیرت حساسیت داری (بیومیل AR ) الان شیر خشک نان 1 میوری راستی چند بار هم نسبت به افراد مختلف غریبی کردی و از اون گریه ها سر دادی ولی زودی که میای تو بغل مامی آروم می شی عشقمممممممممممم   ...
5 دی 1390

یلدا پارتی آقا بردیا با دوستانش (26/9/90)

امروز رفتی یلدا پارتی بردیای مامان همه دوستای مثه خودت لباس هندونه پوشیده بودن شما یه مقدار ناآروم بودی عزیزم زیاد بالا آوردی مامان خیلی نگرانته ولی همه می گن عادیه و بعضی از بچه ها این جوریند اینم عکس یلدا پارتی شما ...
5 دی 1390

2 ماه ونیمگی

پسر عزیزم امروز دو ماه و نیمت شد چند روزه که همش دستت رو می بری سمت دهانت و می خوریش با لدت ............... الهی قربونت برم همچین با هوس می خوری که انگار خیلی گرسنت شده . فردا شب تاسوعاست و شما سغا شدی . مامان مینو برات لباسشو خریده اینم عکسش دیگه داری خیلی دقت می کنی به من وبابایی و محیط اطرافت و دیگران . نگاه کردنت به ما دقیق شده و ما رو می شناسی باهان که حرف می زنیم ذوق مکنی و می خندی از ته دل و سرت رو هم از روی بالش بلند می کنی عزیزم فکر کنم هر روز باید منتظر یک چیز جدید از تو باشم مامانی خیلی دوستت دارههههههههه   ...
13 آذر 1390

واکسن 2 ماهگی

امروز 30 آبان با خاله مهناز رفتیم واکسن دوماهگیت رو زدیم خیلی دردت گرفت و گریه کردی من که نتونستم نگاه کنم ولی خاله مهنازت آرومت کرد و پاهات و نگه داشت الانم قطره استامینوفن خوردی و خوابیدی خدا می دونه تا شب چی کار کنی......؟؟؟؟؟؟؟ راستی مامان طاطا که مشهد رفته و مامان مینو هم رفته بیمارستان بستری شده برای گرفتن انسولین و هیچ کدوم از مامانی هات امروز پیشت نبودند منم از دیشب تا حالا کلی غصه خوردم که چی کار کنم با تو ولی خاله مهناز و تینا پیشمن .
30 آبان 1390

نی نی پارتی

امروز 28 آبان رفتیم نی نی پارتی خونه آقا هامون . خیلی خوب بود کلی بچه اونجا بود هم سن خودت همه متولد تیر مرداد شهریور 90 بودند. عزیزم کلی تازگیها می خندی و من و بابایی و می شناسی راستی دستت رو هم همش نگاه می کنی دوستت دارم عشقم اینم یه چند تا عکس از نی نی پارتی ...
30 آبان 1390

پسرم بردیا 1 ماهه شد

بردیا جونم 1 ماهه شدی عزیزم ........... 28 مهر 1 ماهه شدی تازه من و بابایی باهات حرف می زنیم می خندی و یه جورایی جواب مارو میدی و دل من و بابایی ضعف می کنه برای تو شبها بهتر می خوابی ولی خب 2 ساعت به 2 ساعت شیر می خوری کلی از لباسهات دیگه اندازت نمی شه . بردیا یه چند وقتی بود شیر زیاد بالا میاوردی و دکتر گفت ریفلاکس داری و من بهت شیر خشک مخصوص دادم تا 10 ساعت شیر مامانی و نخوردی یعنی بهت ندادم کلی غصه داشتم که شیر من و نخوردی ولی دوباره مامانی بهت شیر می ده انگار ارتباط قلبی بیشتری با هم داریم وقتی تو شیر می خوری اینم عکس 1 ماهگیت قربونت برم .................. ...
2 آبان 1390

روز بیستم

امروز 20 روزه شدی پسرم امروز برای اولین بار وقتی داشتم باهات حرف می زدم خندیدی ........... قربونت برم عزیزم هر روز که میگذره بزگ شدنت روز احساس میکنم خداوند بزرگ تورو برای من و بابایی نگه داره شبها خوابیدنت بهتر شده و کمتر از خواب بیدار می شی ..... روز صورتت کلی جوش زده که دکترت گفت شاید به چیزی حساسیت داری جمعه شب 15 مهر با بابایی و مامان مینو رفتیم رستوران تو توی کریرت خواب بودی ولی تا غذاهایی که سفارش داده بودیم آماده شد ناقلا توام از خواب بیدار شدی و من غذارو به جای دهنم گذاشتم تو گوشم  دوسست دارم فسقلی اینم عکس اولین بیرونش   ...
19 مهر 1390