بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 28 روز سن داره

برای پسرم بردیا

جشن دندونی آقا بردیا

پسر خوشگلم 8 روز بعد از اینکه اولین مرواریدت دراومد مامانی برات مهمونی گرفت یه مهمونی باشکوه کلی شازده و پرنسس هم بودند (شازده هامون - پرنسس وانیا - پرنسس آروشا - پرنسس سوفیا - شازده صدرا - شازده رادین - شازده نریمان ) و دخترخاله هات دنیز - دیبا - آریانا - دیانا _ دختر دائی هات تینا - ساینا و خاله هات و رندائی لیدا - زندائی اکرم (زندائی مامانی) و دختردائی مامان نسیم و دوتا مامان بزرگهات .خیلی همه چیز خوب بود تازه تو برای اولین بار تو جشن دندونیه خودت سرسری کردی روز قبلش هم که با روروک راه می رفتی الهی مامان قربونت برهههههههههههه این شعر قشنگ هم روی کارتهای هدیه (گیفت ها) نوشته شده بود : چند وقتی بود که لثه ه...
12 خرداد 1391

روروک

امروز 10 خرداد 1391 وقتی که صبح از خواب بلند شدی صبحونت رو خوردی و گذاشتمت تو روروک خودمم مشغول کارهای جشن دندونیت بودم که یهو دیدم یه چیزی خورد پشت پاهام  وقتی برگشتم دیدم شما با روروک از اون سر آشپزخونه پا زدی و اومدی رسیدی به من نمی دونی چقدر ذوق کردم اینقدر بوست کردم که ناراحت شدی ههههههه خب چی کار کنم شازده پسرم با روروک راه می ره از صبح هم گیر دادی به در لباسشویی فکر کنم تا چند روز دیگه از جا درش بیاری قربونت برم (فدای سرت) فردا هم جشن دندونی جنابعالیه کلی از دوستات رو دعوت کردم دیروز با تینا و ساینا رفتیم یه لباسی برات خردیدم که نگو ماشالا خیلی بهت میاد خود فروشنده وقتی لباس دید تنت کلی ازت عکس گرفت خوشتیپی به خدا قربون...
10 خرداد 1391

عکسهای آتلیه اسفند 90

بالاخره عکسهای آتلیه شما آماده شد قربونت برم که هرکی این عکسهارو دید بهم گفت اسپند دود کن ماشالا مثه چند ساله ها افتاده انگار نه انگار 6 ماهشه (آخه اونموقع که رفتیم آتلیه 6ماهت بود) عشقمیییییییییییییییییییییییییییییییی به خدا خیلی دوستت دارم و این هم عکس پاسپورت آقا بردیا ...
9 خرداد 1391

دلم تنگ می شه

بردیا جونم گاهی وقتها دلم می گیره از همه چیز از این که تو زود بزرگ بشی و من دلم برای این روزهات تنگ شه برای دددد گفتنات برای موش شدنها برای بغض کردنت برای غذا خوردنت و پف کردنهات برای تو آب فوت کردنهات برای یه وری خوابیدنهات برای بلند خندینهات برای نانای کردنها برای بغل کردنهات برای بوسیدن بی حد مرز واییییییییییییییییییییی دارم داغون می شم بردیا خیلی بهت وابسته شدم خیلیییییییییییییییییییییییییی من بدون تو چه جوری زندگی می کردم تا الان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بردیا بردیا عشق من امید من زندگی من همیشه کنارم باش همیشه کنارتم دوستت دارم حتی یه لحظه هم جدا نمی شم از تو ...
5 خرداد 1391

مامانی مریض بود

روز 24 اردیبهشت بود که با بابایی و شما رفتیم دکتر برای چکاپ ماهیانت تو راه که داشتیم می رفتیم یه حشره رفت تو چشم من و کلی سوخت زود بابایی درش آورد ولی کار از کار گذشته بود و اوفونت کرده بود بود وقتی با بابایی رفتیم دکتر گفت اوفونت شدیده و تا 10 روز طول می کشه خوب بشه خلاصه کلی درد و سوزش داشتم تا چند روز پیش که تب و لرز هم بهش اضافه شد و سینوزیت هام چرک کرد و زد به گوش و گلوم دوبار رفتم زیر سرم و آنتی بیوتیک های قوی و عکس از ریه و سینوسهامو ..... تا دیشب که حالم یه مقدار بهتر شد و با تینا آخه اومده بود پیش ما و مواظب تو بود اومدیم خونشون شب خوابیدیم . وزن :9/100  قد : 66 و اما امروز صبح 3 خرداد 1391 وقتی که داشتم تو خونه دائی مسعو...
3 خرداد 1391

بادکنک

یکی دو روز پیش یه بادکنک دادم دستت که ببینم باهاش چی کار می کنی واییییییییییی عزیزه دلم یه لحطه هم ولش نمی کنی همش تو دستته و سفت نگهش می داری مبادا کسی از دستت بگیره وقتی هم که می خوام از دستت بگیرمش گریه می کنی با این همه اسباب بازی ولی عاشق یه بادکنک شدی .... باید تو دستت باشه تا بخوابی وقتی که بادکنکت ول می شه از دستت می فهمم که خوابیدی عشقم . ...
23 ارديبهشت 1391

اثری از آقا بردیا

٥شنبه خونه دائی مسعودت شام دعوت بودیم زندائی من هم (شکوه جون) از هلند اومده بود ایران و طبق معمول کلی برات سوغاتی آورده بود که این هم یکیش بود عزیزه دلم یه بسته بود توش مقداری پودر تو یه کیسه بود با یه کاردک و یه قاب آبی که باید پودر و با آب مخلوط می کیردیم و میریختیم توی قاب و تند سریع پا و دست کوچولوت رو فشار می دادیم روش تا اثرش بیفته البته یه خورده هم ترسیدی وقتی داشتیم این کار و می کردیم چون چند نفری ریخته بودیم سرت ............ الهی قربون اون اثر دست و پات برم من. ...
23 ارديبهشت 1391

بردیای خسته

امروز که از خواب پا شدی همش خسته بودی همش دلت می خواست بخوابی اما نمی خوابی که فقط نق می زنی فکر کنم به خاطر بهار باشههههههه ولی همه جوره دوستت دارم عزیزه دلم ...
20 ارديبهشت 1391

پسر خوشتیپم

چند روز پیش تولد دختر خاله دنیزت بود تولد خیلی دوست داری و ذوق می کنی دیگه مثه چند ماه پیش از سر و صدا نمی ترسی اینم یه عکس از تو توی تولد ...
20 ارديبهشت 1391

اولین مسافرت بردیا

چهارشنبه 6 اردیبهشت با مامان مینو و خاله مهنازینا حرکت کردیم به سمت کاشان تقریبا 3روز اونجا بودیم و خیلی بهمون خوش گذشت و شما هم خیلی پسر خوبی بودی وقتی بیرون بودیم خیلی خوشحال بودی کلا بیرون و خیلی دوست داری یک مقدار برای دندونات ناآروم هستی اما خوب تو مسافرت خیلی خوب بودی جاهایی که رفتیم ابیانه - قمصر - نیاسر- مشهد اردهال (آرامگاه سهراب سپهری) - خانه بروجردیها - حمام فین - شهر زیرزمینی - تپه های سیلک که از قدیمی ترین نقاط ایران به حساب میاد که تمدنی 8000 ساله داره این چندتا از عکسهای مسافرت : ...
11 ارديبهشت 1391