بردیابردیا، تا این لحظه: 15 سال و 28 روز سن داره

برای پسرم بردیا

کارهای 13 ماهگی

                بردیا عسل مامان و بابا 28 مهر روز تولد خاله مهتاب ماهگیت تموم شد و شما هر روز باهوش تر زرنگ تر بامزه تر آقا تر و و و و می شی (بزنم به تخته چشم نخوری ) قدت : 76 و وزنت 500/10 ماشالا پسرم برای خودت یلی شده ای جونم مامان بهاره قربونت بره نمی دونی از صبح که پا می شی چقدر تو خونه راه می ری اگه دیر بجنبم با در حیاط و باز کردی یا داری از یه جا می کشی بالا واییییییییییی نمی دونی من و چقدر دنبال خودت می کشونی اجازه یه چایی خوردن بهم نمی دی فندک گاز دیگه داره خراب می شه اینقدر می زنی تازه وقتی بهت می گم کنترل تی وی و بده بدو بدو می ری و برام میاریش یا م...
9 آبان 1391

گل پسرم در 13 ماهگی

بردیا کوچولوی ما داری تند تند بزرگ می شی من و بابایی خیلی دوستت داریم بابا نیما عکس تورو برده تو ادارش و همش نگات می کنه و دلش ضعف می کنه برات منم که مثه همیشه مشغول رسیدگی به شما هستم از دیروز دارم بهت سانستول می دم که اشتهات زیاد بشه آخه چند روزکه کم اشتها شدی فکر کنم به خاطر دندونهای دیگه ست که دارن جوونه می زنن . امروز چند تا ازت عکس گرفتم چون  ماهت داره تموم می شه همش فرار می کردی خوب نتونستم ازت عکس بگیرم آخه از وقتی که راه افتادی یه جا بند نمی شی عشقم                 می دونم وقتی بزرگ بشی و مرد بشی من و بابایی بهت افتخار می کنیم عزیز دلم ...
23 مهر 1391

تمام هستی منی

بردیا پسر خوشگل و نازم با تمام وجودم دوستت دارم نمی دونی چه حسی دارم نسبت بهت از تمام چیزهای خوب دنیا بیشتر دوستت دارم از وقتی بابایی مغازه باز کرده من و تو خیلی کم می بینیمش شب ها دیر میاد حتی گاهی وقتها خوابی و اصلا نمی بینیش تازه دانشگاه بابایی هم شروع شده .... من و توام بیشتر وقتها خونه نیستیم یا میریم پاساژ مثه چند روز پیش سرزمین عجایب بودیم و کلی بازی کردی یا خونه مامان طاطا یا مامان مینو و خاله ها و دائی مسعود یا اونا بهمون سر می زنن به ما کلا تنها نیستیم ولی خوب جای بابایی پر نمی شه ولی چاره چیه من و توام باید کنار بیایم امروز جمعه بود 21 مهر و من اینقدر دلم گرفت یه بارونی هم زد پیش خودمون بمونه ها دلم برای بابایی تنگ بود شماهم...
22 مهر 1391

عشم راه می ره

9 مهر 1391 شروع کردی به راه رفتن دقیقا 12 روز بعد از تولدت 1سالگیت خیلی قشنگ راه می ری یعنی عاشق اون قدمهای کوچولوتم که یواش یواش برشون می داری و با احتیاط می زاری زمین اینقدر باهوشی که همش مواظبی نیفتی باورم نمی شه بچه ای که تازه راه بیفته ولی اینقدر احتیاط کنه که نیفته آخه تو یه دونه ای آخه تو آقا بودی آخه تو عشقی آخه تو نفسی ......                                      بازم اینترنت خونه قطع بود اما به خاطر تلفن آخه تلفنهامون قطع بود کابل برگردون بود و م...
21 مهر 1391

تولد 1سالگی شازده پسرم

تولدت مبارک عزیز دلم تولدت 28 شهریور بود ولی چون سه شنبه بود و ممکن بود برای مهمون ها سخت باشه 30 شهریور پنجشنبه گرفتیم یه تولد بزرگ برای پسر خوشگلم تم تولد رو مامان جونت درست کرده بود کلی زیبا شده بود لباس جنابعالی هم لباس دراکولا بود از تیراژه خریده بودیم واقعا بامزه شدی بودی وقتی که لباست رو تنت کردم و وارد سالن شدی همه جیق می زدن مخصوصا تینا و عمه نیکا عزیزم تو خوشگل ترینی به خدا ....... هفته ی قبلش هم با این لباس رفتیم آتلیه برای مهمون های عزیزمون لیت درست کردیم که بدیم بهشون برای یادگاری و برای دوستهای ناز و خوشگلت هم کادو خریدیم اسامی مهمون هات : مامان مینو و علی - مامان طاطا و بابا منصور - دائی مسعود و خانواده - خاله مهنا...
9 مهر 1391

بردیا جونم تولدت مبارک

نفس مامان وبابا عشق مامان و بابا تمام زندگی مامان و بابا سالگیت مبارک                  همین الان که برات دارم می نویسم پارسال همین موقع شما 2ساعت بود که به دنیا اومده بودی عشقم شما ساعت 8صبح دوشنبه 28/6/90 چشم به جهان گشودی و من و بابایی رو از دلتنگی در اوردی نمی دونی چه لحظه ی با شکوهی بود وقتی دیدمت هنوز برام قشنگه و تازگی داره بهترین لحظات دنیا بود وقتی برای اولین بار دیدمت و بغلت کردم (گریه ام گرفته) کاشکی الان خواب نبودی و بغلت می کردم بردیا پسر گلم نفسم روحم همه چیزم تا آخر عمرم عاشقتم و در کنارتم دوستت دارم پریروز با عمه نیکا و دختر ع...
28 شهريور 1391

اولین قدمهای آقا بردیا

١٥ شهریور 1391 برای اولین بار چند قدم راه رفتی عسل مامان منم که طبق معمول جیق و داد الهی قربونت برم خیلی دوستت دارم منم که مشغول تدارکات تولد جنابعالیم تازه جفتمون سرما هم خوردیم ... ...
21 شهريور 1391